مرجع ایده ها و آموزش های علمی

خانهموضوعاتآرشیوهاآخرین نظرات
پژوهش های پیشین درباره :تعیین رابطه ی بین نرخ مالیات و نسبت بدهی در شرکتهای ...
ارسال شده در 29 مهر 1400 توسط نجفی زهرا در بدون موضوع

ج) براساس آزمون‌های ریشه واحد از نوع هدری و فیلیپس-پرون، چون مقدار P-Value کمتر از ۵% بوده است، کل متغیرهای وابسته، مستقل و کنترلی پژوهش در طی دوره پژوهش در سطح پایا بوده‌اند که بدان معنی است که میانگین و واریانس متغیرها در طول زمان و کواریانس متغیرها بین سال‌های مختلف ثابت بوده است. نتایج حاصل از آزمون ایستایی متغیرها در طی دوره پژوهش در جدول‌های شماره ۴-۲ و ۴-۳ ارائه شده است.
د)تحلیل پیش فرض ها بر مبنای آزمون های کولموگروف- اسمیرونوف، دوربین واتسون، فیشر و تحلیل همبستگی و نهایتا آزمون های چاو وهاسمن نشان داد که کلیه پیش فرض های استفاده از رگرسیون خطی مرکب مبتنی بر تحلیل داده های تابلویی با اثرات ثابت برقرار بوده است.
با عنایت به برقراری پیش فرض ها، از رگرسیون مبتنی بر تحلیل داده های تابلویی با اثرات ثابت جهت تعیین ارتباط بین نسبت بدهی بعنوان متغیر وابسته با متغیرهای مستقل، مشتمل بر نرخ مالیات ، کیفیت شرکت، اندازه شرکت ، اهرم مالی و فرصت رشد شرکت استفاده شد .
در این پژوهش ابتدا پایایی کل متغیر های مستقل ، وابسته و کنترلی پژوهش با آزمون های ریشه واحد از نوع هدری و فیلیپس-پرون صورت گرفت که چون مقدار P-Value کمتر از ۵% بوده است کل متغیرها درسطح پژوهش پایا بودند.
از آزمون هاسمن جهت انتخاب روش تخمین داده های پانلی یعنی اثرات ثابت و اثرات تصادفی استفاده شد.با توجه به آزمون هاسمن روش اثرات ثابت انتخاب گردید.
با توجه به عدد مربوط به دوربین واتسون مدل که برابر با ۱٫۵۹ می باشد عدم وجود خطای خودهمبستگی تایید گردید.نتایج حاصل از معنا دار بودن معادله رگرسیون و با توجه به مقدار و سطح معنا داری آماره F کل مدل معنادار است.
فرضیه ی این پژوهش به دو روش اثرات ثابت و اثرات تصادفی برآورد شده است که نتایج بدست آمده ازروش اول یعنی اثرات ثابت ؛در آزمون آماره t ، P-Value تمامی ضرایب به غیر از اهرم مالی بزرگتر از ۵% می باشد و این بیانگر معنا داربودن ضریب اهرم مالی می باشد.علامت ضریب متغیر مستقل ، منفی می باشد و غیر معنی دار بودن این ضریب نشانگرعدم وجود رابطه میان نرخ مالیات و نسبت بدهی است.
همچنین فرضیه ی تحقیق به روش اثرات تصادفی نیز برآورد شده است که طبق اطلاعات بدست آمده درآزمون آماره t، P-Valueتمامی ضرایب به غیر از اهرم مالی بزرگتر از ۵% می باشد و این بیانگر معنا دار بودن ضریب اهرم مالی می باشد.علامت ضریب متغیر مستقل منفی است و این نشان دهنده ی عدم وجود رابطه بین نرخ مالیات و نسبت بدهی است.

نتیجه ­گیری

این تحقیق مبتنی بر اطلاعات واقعی می‌باشد و اطلاعات آن از طریق گزارش ها و نرم­افزارهای اطلاعاتی انتشار یافته از سوی بورس اوراق بهادار تهران و همچنین صورت­های مالی اساسی، سایر گزارشات مالی، گزارشات هیئت مدیره و یادداشت‌های همراه صورت­های مالی انتشار یافته از سوی بنگاه‌های اقتصادی گردآوری شده است. با توجه به مطالب بالا و فصول قبل، فرضیات فرعی این تحقیق در قالب جدول شماره ۵-۱ ارائه شده است:

 

ردیف شرح فرضیه
۱ رابطه معناداری بین نسبت بدهی و نرخ مالیات وجود ندارد.
۲ رابطه معناداری بین نسبت بدهی و فرصت‌های رشد وجود ندارد.
۳ رابطه معناداری بین نسبت بدهی و نسبت رشد وجود ندارد
۴ رابطه معناداری بین نسبت بدهی و کیفیت شرکت وجود ندارد.
۵ رابطه مثبت و معناداری بین نسبت بدهی و اهرم مالی وجود دارد.

جدول شماره ۵-۱: فرضیات تحقیق
در این قسمت بر مبنای محاسبات آزمون ها و تحلیل های آماری در این قسمت استنتاج در قالب ارزیابی فرضیات تحقیق به انجام رسیده است:
فرضیه ی اصلی:
“بین نرخ مالیات و نسبت بدهی در قلمرو تحقیق رابطه معنا داری وجود دارد.”
با توجه به جدول ۵-۴ در ارتباط با متغیرهای تابعی و مستقل نتایج زیر حاصل شد:
۱-ضریب مستقل نرخ مالیات برابر با ۰٫۰۸۴۹۹ و علامت آن منفی است.بنابراین رابطه بین نرخ مالیات و نسبت بدهی در نمونه ی تصادفی معکوس است.مقدار این ضریب نشان می دهدکه به ازای یکواحد افزایش درنرخ مالیات ۰٫۰۸۴۹۹ واحد از نسبت بدهی کاسته می شود.
دانلود پایان نامه
۲- نتایج حاصل ازآزمون معنادار بودن معادله رگرسیون بیانگر این است که باتوجه به مقدار و سطح معناداری آماره Fبه دست آمده،کل مدل معناداراست. دراین مدل ، ضریب تعیین ( ۵/۲۹%) است
در آزمون آماره t، P-Value تمامی ضرایب به غیر از اهرم مالی بزرگ‌تر از ۵% می‌باشد بنابراین با اطمینان ۹۵/۰ فرض صفر آماری مبنی بر عدم وجود رابطه میان متغیرها (به غیر از اهرم مالی) و نسبت بدهی نایید می‌شود و این بیانگر معنادار بودن ضریب اهرم مالی می‌باشد. علامت ضریب متغیر مستقل، منفی می‌باشد. اما غیر معنی دار بودن این ضریب نشان دهنده عدم وجود رابطه میان نرخ مالیات و نسبت بدهی است بنابراین، فرضیه پژوهش رد شده است.
بنابراین با اطمینان ۹۵/۰ فرض صفر آماری مبنی بر عدم وجود نسبت بدهی و نرخ مالیات تایید می‌شود. فرضیه اصلی رد می‌شود.
فرضیه فرعی اول
“فرضیه فرعی بین نسبت بدهی و کیفیت شرکت رابطه وجود دارد”

نظر دهید »
بررسی آموزه‌ های دینی و اخلاقی در کتاب جوامع ‌الحکایات و لوامع‌ الرّوایات ...
ارسال شده در 29 مهر 1400 توسط نجفی زهرا در بدون موضوع

حکایت اوّل: دوراندیشی ندیم خلیفه
حسن اسماعیل از نزدیکان خاصّ خلیفه متوکّل بود. او حکایت می‌کند: خلیفه روزی در سفر دمشق بود. به من گفت: غذایی از گوشت و حبوبات به رسم مردم خراسان درست کن و برای ما بیاور. من آن را آماده کردم. ناگهان هاشم احمد که مردی عاقل و صاحب اندیشه بود، بوی غذا فهمید و خواست بخورد. گفتم: برای خلیفه است! هاشم گفت: چنین نگو، برای خلیفه غذاهای خوشمزه بسیار است. پس با یاران غذاها را خوردند. من گفتم: چه جوابی به خلیفه بدهم؟ هاشم گفت: طعام فرستادن به خدمت خلیفه به ضرر تو است. احتمال دارد در حرم یک نفر سردرد بگیرد و همه بگویند در غذای تو زهر بوده است و به این وسیله خانمان تو را از بین خواهند برد. روز بعد خلیفه فرمود: چرا غذایی که گفته بودیم نیاوردی؟ ماجرا را تعریف کرد. هاشم به خلیفه گفت: او غذا درست کرده بود، امّا ما خوردیم و از آوردن به نزد شما مانع شدیم، زیرا او تازه‌کار است و طبع پادشاهان را نمی‌داند. اگر خلیفه غذا می‌خواهند، دستور دهند تا آشپزان بهتر از آن را آماده کنند. خلیفه گفت: نیک گفتی و دوراندیشی کردی و کسی که با تو هم‌نشینی کند، هرگز دچار خواری و ذلّت نمی‌شود.
پایان نامه - مقاله - پروژه
حکایت دوم: یحیی برمکی و مرد جویای کار
نقل کرده‌اند که: یک بزرگی نزد یحیی خالد برمکی آمد و ضمانت شخصی را کرد که فلان مردی بالیاقت و داناست و می‌خواهد به شما خدمت کند. پس او را به دریافت مالیات مردم منصوب کن. یحیی خالد گفت: ما در پادشاهی کسی را با خود شریک نکنیم و تا زمانی که از کاردانی و شایستگی او باخبر نشویم، زمام مصلحت رعیت را به او نمی‌دهیم. او را به نزد من بیاور تا با او آشنا شوم، اگر کاری مناسب او بود، به او محوّل کنم و اگر کاری مناسب او نیست، به او پاداشی می‌دهم، تا سخن تو مورد بی‌اعتنایی قرار نگیرد. آن بزرگ گفت: او در کارهای حکومتی مهارت زیادی دارد و مدّتی هم مسئولیّت کار حکومتی را داشته است. یحیی گفت: آن شغل به دلیل شفاعت بزرگی به‌دست آورده، نه به خاطر لیاقت و کاردانی او. کسی که قدر رعیت را نشناسد و جانب حق را نگه ندارد، ما او را مسئول آن کار نکنیم، به خاطر اینکه هر کاری که او انجام دهد، مسئولیّت اعمال او متوجّه ماست و ما باید در قیامت پاسخگوی آن باشیم. پس به خاطر اینکه پادشاه در امور وزارت، جانب احتیاط را نگه می‌داشت، بر تمامی سرزمین‌های عرب و عجم تسلّط داشت، در دخل‌ها، وجوه نقد فراوان بود و خزینه‌ها پر از جواهر و طلا بود.
حکایت سوم: مرد شترسوار و مار و روباه
روزی شترسواری در بیابان می‌رفت. به جایی رسید که کاروانیان آنجا فرود آمده بودند. ماری بزرگ در میان آتش مانده بود و راهی برای بیرون آمدنش نبود. شترسوار گفت: اگرچه او دشمن است، امّا در بند است. از جوانمردی نیست که او را نجات ندهم و کیسه‌ای بر سر چوبی بست و نزدیک مار برد. مار در کیسه رفت. وقتی سر کیسه را باز کرد، به مار گفت: هر جای که می‌خواهی برو. مار گفت: تا تو را زخمی نکنم، نمی‌روم! درست است که تو به من نیکی کردی، ولی دشمنی من با تو واقعی است و دشمن را دوست گرفتن از عقل دور است! من همین الان به تو زخم خواهم زد. بگو اوّل تو را نیش بزنم یا شترت را؟ مرد گفت: مگر من در حقّ تو نیکی نکردم که تو خوبی مرا با بدی جواب می‌دهی؟ مار گفت: چند شاهد به تو نشان می‌دهم. گاومیشی در صحرا می‌چرید، از او پرسیدند: آیا مکافات خوبی کردن بدی است؟ گفت: بله. در مذهب آدمیان مکافات نیکی، بدی است. من در دست یکی از آدمیان بودم و هر سال یک بچّه می‌آوردم و زندگیشان را رونق می‌دادم. وقتی پیر شدم، مرا به حال خودم نگذاشت و به قصّابی داد تا مرا بکشد و این مکافات خدمت من بود! مار گفت: شنیدی؟ او گفت: دین ما به حرف یک نفر قضاوت نمی‌کند. شاهد دیگری پیدا کن. گفت: برو تا از درخت بپرسیم. از درخت پرسیدند، جواب داد: من درختم در میان بیابان، آدمیان تا به من می‌رسند و ساعتی در سایه من استراحت می‌کنند، یکی می‌گوید: شاخ این درخت برای تیر خوب است. دیگری می‌گوید: تخته چوب از آن ببریم و درهای زیبا درست کنیم. هیچ به این فکر نمی‌کنند که در سایه‌ی من نشسته‌اند. مار گفت: حرف دو شاهد شنیدیم، بیا تا تو را نیش بزنم! مرد گفت: شاهد دیگری بیاور تا رضایت بدهم. روباهی آنجا بود، گفت: از او بپرس، پیش از آنکه مرد سؤال کند، روباه گفت: «تو نمی‌دانستی که مکافات خوبی، بدی است؟ تو در حقّ مار چه خوبی کرده‌ای؟» مرد ماجرا را گفت. روباه گفت: تو مرد بزرگی هستی، چرا دروغ می‌گویی؟ سر کیسه باز کن و مار در آن برود تا به درستی گفتار تو قضاوت کنم. مرد سر کیسه را باز کرد و مار گول نیرنگ روباه را خورد و در کیسه رفت. روباه به مرد گفت: چون دشمن را در بند دیدی به او مهلت نده، که اگر آزاد شود تو در امان نیستی! مرد سر کیسه را بست و او را بر زمین زد و کشت و فایده‌ی حکایت این است که هر عاقلی، راه عقل و فهم را طی کنی، نباید به دشمن اعتماد کند.
حکایت چهارم: طاهر ذوالیمینین و فتح بغداد
طاهر ذوالیمینین، زمانی که برای فتح بغداد لشکر کشید و علی عیسی را کشت، لشکر را برگرداند و به شهر حلوان آورد. محمّدامین از بغداد لشکر بی‌شمار تعیین کرد تا با طاهر جنگ کند. طاهر مکر و فریب کرد و پنجاه نفر به عراق فرستاد تا به لشکرگاه بغداد ‌رفتند و هر کس را از لشکر بغداد می‌دیدند، به آن‌ها می‌گفتند که خلیفه بخشش می‌کند و به لشکریان انعام می‌دهد. این خبر منتشر شد و لشکر بغداد بددل شدند و گفتند: ما را به جنگ می‌فرستد و به دیگران بخشش می‌کند. آن شب لشکر همگی فرار کردند و به بغداد رفتند، پهلوانان نیز به بغداد آمدند و با این مکر و حیله، طاهریان اوضاع را آشفته کردند و به بغداد آمدند و کارهایی که باید بکنند را کردند.
حکایت پنجم: شمشیر و قلم
زمانی که فخرالدّوله از برادرش پناه خسرو گریخت، به نیشابور آمد. وزیر نیشابور در مورد او کوتاهی کرد و او را رنجاند. فخرالدّوله به نزد وزیر نامه‌ای نوشت که اگر تو قلم داری، من هم شمشیر دارم. ببین کدام قوی‌تراست؟ وزیر جواب داد: شمشیر، قوی‌تر و قلم، بلندتر و فکر کن که کدام قوی‌تر است؟ فخرالدّوله آن نامه را به شمس‌المعالی فرستاد. قابوس در زیر آن نامه نوشت که شمشیر و قلم بدون کمک عقل و فکر بی‌فایده است.
حکایت ششم: زهر در دامن فراغت
نقل کرده‌اند که: یکی از حاجیان در صحرا از قافله‌اش بازماند و سرگردان می‌رفت، تا به خانه‌ی پیرزنی رسید و حال خود را با او گفت. پیرزن به او گفت: در این بیابان مار زیاد است، برو آن‌ها را بگیر و بیار تا برای تو آن‌ها را بپزم. آن مرد از انجام این کار ناتوان بود. پس پیرزن با او همراه شد و چهار یا پنج مار گرفتند و سر و دم آن‌ها را زد و در آتش پخت و مرد حاجی آن‌ها را خورد. چون طلب آب کرد، پیرزن به او گفت: در پشت خانه‌ی من، چشمه‌ای هست از آن بخور. آن آب، گل‌آلود و بدمزّه بود. وقتی بازگشت، به پیرزن گفت: در این جا با این ناخوشی چگونه ساکن شده‌ای؟ پیرزن گفت: بهتر از این جا، جایی نیست. مرد گفت: در ولایت ما آب‌های روان و باغ‌های پر میوه و نوشیدنی‌های بسیاری است و ما هرگز نمی‌دانستیم که می‌توان مار را خورد! پیرزن گفت: جایی که این نعمت‌ها باشد، حتماً کسی هم هست که بر شما ظلم کند و شما از او در ترس باشید؟ گفت: بله، پادشاهانی هستند که بر زیردستان خود ظلم می‌کنند و مالیات می‌گیرند. پس پیرزن گفت: آن نعمت‌ها با ظلم و ستم آن‌ها بدتر از هر زهر است و زهر در آسایش و امنیّت بهتر از همه‌ی آن نعمت‌هاست.
حکایت هفتم: خسروپرویز و پیش‌گویی راهب
زمانی که خسروپرویز شکست خورد، با چند نفر از افراد خود بدون اینکه با لشکر و یا توشه‌ای باشد، به سمت روم فرارکرد. گرسنگی بر آن‌ها غالب شده بود و به دنبال صیدی رفتند، امّا نیافتند. تا اینکه پرویز، عرب سواره‌ای دید و از او نام قبیله‌اش را پرسید. آن فرد ایاس‌بن‌قصیبه ـ از مبارزان عرب ـ بود. ایاس از پرویز سؤال کرد که: شما کیستید؟ پرویز گفت: پادشاه ایران بودم و یکی از دولتیان ما که پرورش‌یافته‌ی خاندان ما بود، ناسپاسی کرد و لطف ما را با نافرمانی جواب داد و به مقابله و دشمنی برخاست. ما نیز کار او را سهل و بی‌اهمّیّت تلقّی کردیم و او را ضعیف شمردیم و به همین سبب شکست خورده و پریشان شدیم. اکنون چند روزی است که در راه هستیم و غذایی نداریم، اگر بتوانی از ما پذیرایی کنی در مقابل، سپاس‌گزاری و نیکی فراوان خواهی دید. ایاس وقتی اسم او را شنید، احترام کرد و التماس نمود که به قبیله‌ی ما بیایید تا یک مهمانی در شأن شما برپا کنم. پرویز قبول کرد و به قبیله‌ی او رفت. ده شبانه‌روز آن‌جا مهمان بود. سپس راهنمایی که راه را به‌خوبی می‌دانست، همراه ایشان فرستاد تا ضامن سلامتی ایشان باشد. وقتی به قلعه و پادشاهی روم رسیدند، راهبی از بالای صومعه ایشان را دید و در مورد آن‌ها سؤال کرد. آن‌ها گفتند: ما فرستاده‌ی پادشاه ایران به روم هستیم. راهب گفت: این فرستاده‌ی پادشاه ایران نیست، بلکه پادشاه ایران است که از دست فرمانده‌ی لشکر خود گریخته است و برای پیدا کردن آمادگی و توانایی به پایتخت روم می‌رود. پرویز به او گفت: پس بگو کار من و پادشاه روم به کجا خواهد رسید؟ راهب گفت: قیصر روم دختر خود را به تو می‌دهد و برای تو لشکری بزرگ آماده می‌کند تا بتوانی کشور خود را آزاد کنی. پرویز از زمان برگشتن سلطنت به خودش سؤال کرد. راهب گفت: بعد از هفده‌ماه. پرویز پرسید: تو این‌ها را از کجا می‌دانی؟ راهب گفت: از کتاب دانیال پیغمبر، که قصّه‌ی همه‌ی پادشاهان پارس در آن گفته شده است. بعد از تو، پسرت به سلطنت می‌رسد که چند ماهی بیشتر طول نمی‌کشد و بعد از آن به دختر تو و آن‌گاه به پسر تو و سپس پادشاهی از خاندان ایرانی خارج می‌شود و به دست عرب می‌افتد و تا قیامت به دست پارس برنمی‌گردد. پرویز، به خاطر پیشگویی راهب، از او قدردانی کرد.
حکایت هشتم: عطای اندک و جفای بسیار
در تاریخ آورده شده: ابوجعفر مردی زیرک و باکفایت بود، امّا یک عیب داشت که خیلی مردی مال‌دوست و بخیل بود. به طوریکه وقتی به خلافت رسید، دستور داد در شهر کوفه فریاد بزنند که خلیفه هدیه می‌دهد، امّا اوّل باید آمار مردم از کودک هفت‌ساله تا پیر هفتادساله در شهر گرفته شود تا به همه هدیه بدهد. وقتی آمار مردم معیّن شد، به هر نفر پنج درهم نقره هدیه داد. سپس گفت: شهرهای شما در کنار صحراست و پناه و حصار و امنیّتی ندارد. اگر دشمن حمله کند، شما در معرض غارت قرار می‌گیرید، بهتر است برای این شهرها، قلعه و خندق بسازید تا مردم در امان باشند. دستور داد برای هر مردی چهل درهم نقره معیّن کرد تا برای کوفه و بصره خندق بسازند و به سبب هدیه‌ی اندک و سختی زیاد مردم، او را ابوجعفر دوانیقی نامیدند.
حکایت نهم: دشمن را خوار و خرد نباید شمرد
پرنده‌ای کوچک بر درختی کنار دریا خانه داشت و فیلی هر روز می‌آمد و خود را به درخت می‌مالید. پرنده عاجز شد و با خود گفت: فیل دشمن بزرگی است و او را باید با حیله هلاک کنم. پس نزد پشه رفت و گفت: اگرچه قبل از این به تو بدی کرده‌ام، امروز عذرخواهی می‌کنم و امیدوارم مرا ببخشی. حاجتی دارم، امیدوارم کمکم کنی. پس گفت: فیل مرا اذیّت کرده و به بچّه‌های من تعرّض می‌کند. از تو می‌خواهم تا چشم او را نیش بزنی. پشه قبول کرد و گروهی از پشه‌ها آمدند و چشم فیل را زخمی کردند. پرنده به مگس گفت: درخواستی از پشه کردم و او انجام داد. اکنون از تو می‌خواهم بر زخم چشم فیل پلیدی کنی تا در آنجا کرم افتد و کور شود. پس مگس بر آن زخم سرگین انداخت و چشم فیل کور شد. فیل در پشت آن درخت ماند و نتوانست به چرا برود. پرنده به فکر افتاد که او را از میان بردارد. پس به نزد قورباغه‌ای رفت و گفت: در جایی از دریا که عمیق‌تر است، ساکن شو و صدا کن، تا آواز تو به گوش فیل برسد و به دنبال صدای تو بیاید و غرق شود. قورباغه چنین کرد و فیل از تشنگی به سمت آواز قورباغه به راه افتاد و همین که قدم در آب گذاشت، غرق شد. پرنده با این حیله از شرّ فیل خلاص شد. این حکایت برای خردمندان نشانه‌ای است تا دشمن ضعیف را خوار ندانند.
حکایت دهم: آمیخته آب و خاک
مردی به نزد قاضی آمد و گفت: ای رهبر مسلمانان! اگر خرما بخورم، بی‌دین می‌شوم؟ گفت: نه. گفت: اگر قدری سیاه‌دانه با آن بخورم، چه می‌شود؟ گفت: اشکالی ندارد. گفت: اگر آب بخورم، چطور؟ گفت: این هم جایز است. آن مرد گفت: پس شراب خرما از آمیخته‌ی این سه چیز است. پس چرا حرام است؟ قاضی گفت: ای شیخ! اگر مقداری خاک بر سرت بریزم چیزی می‌شود؟ گفت: نه. گفت: اگر مشتی آب سرت بریزم، آسیبی می‌بینی؟ گفت: نه. گفت: اگر این خاک و آب را با هم مخلوط کنیم و از آن کلوخی درست کنم و بر سرت زنم چه می‌شود؟ گفت: سرم می‌شکند. گفت: همانطور که این جا سرت می‌شکند، آنجا هم دینت را از دست می‌دهی! مرد دیگر چیزی نگفت و خجالت زده شد و برگشت.
حکایت یازدهم: آزمایش کودک از راه آواز
نقل کرده‌اند که: پادشاه فارس وفات یافت و از او پسری دو ساله مانده بود. می‌خواستند او را جانشین پدرش کنند. بزرگمهر گفت: اوّل باید او را آزمایش کنیم که سالم هست یا نه؟ و می‌توان به او امیدوار بود؟ پس دستور داد تا آوازخوانان نزد او آواز بخوانند و آن فرزند از آواز به وجد آمد و دست و پا زد. بزرگمهر گفت: این پسر مایه‌ی امیدواری است، او را باید به تخت نشاند.
حکایت دوازدهم: رموز معاشرت
روزی یکی از پیشوایان برهمایی پیش یکی از رایان هندوستان حکمت می‌گفت و گفتگو می‌کردند. گفت: مرد عاقل باید سه کار انجام دهد تا در پناه سلامت و امنیّت باشد: اوّل، با زیردستان خود تواضع کند و راه‌های درآمد و سودبخشی در اختیار دلیران و پهلوانان قرار دهد تا از سود آن‌ها بهره‌مند شود و مصداق آن این است که می‌گویند: شغالی در مرغزاری عبور می‌کرد، به خوک مرده‌ای رسید. هر چند گرسنه بود، امّا با خود گفت: شاید این غذای شیر باشد و اگر از آن بخورم مرا می‌کشد. بهتر است صبر کنم و ببینم هیچ کس مدّعی آن است یا نه. مدّتی بعد، شیری از گوشه‌ی مرغزار آمد، شغال رفت و او را تعظیم کرد و در ستایش او سخنان بسیار خوبی گفت. شیر گفت: این جا هیچ غذایی هست که بخوریم. شغال جواب داد: هر جا که تو قدم بگذاری، از سنگ خاره و از آسمان غذا می‌آید، ولیکن طبع پادشاه هر چیزی را نمی‌پسندد. اینک اینجا خوکی مرده و می‌دانم که تو پادشاه درندگانی، از خوردن مرده خودداری می‌کنی و شکاری که خودت نکشته باشی، نمی‌خوری! شیر گفت: برو آن را به تو بخشیدم. شیر رفت. شغال گفت: شاید دشمن دیگری اینجا باشد، باید صبر کنم. پس، یوزپلنگی را دید، پیش او دوید، تعظیم کرد و گفت: اینجا شیر، خوکی را شکار کرده و مرا به نگهبانی آن گذاشته و این ردّ پای شیر است! یوزپلنگ، چون ردّ پای شیر را دید، غذا را گذاشت و رفت. مدّتی بعد، میمونی آمد که ضعیف‌تر از شغال بود. گفت: این بیچاره است و از جوانمردی نیست که او را از غذا محروم کنم. پس مقداری گوشت را به او داد. پس او را مشغول کرد و شغال همه را خورد و از شرّ شیر و از ضرر یوزپلنگ نجات یافت. عاقلان باید بدانند که با هر کس چگونه برخورد کرد تا سلامتی نصیب ایشان شود.
حکایت سیزدهم: پیرایه‌ی خاموشی
در بعضی از کتاب هندی‌ها نوشته شده که شبی دزدی به دنبال فرصتی بود که دزدی کند. در راه، گذر او به کارگاه پارچه‌بافی افتاد که پارچه‌باف در بافتن آن پارچه، بی‌نهایت دقّت کرده، زحمت کشید و نزدیک بود کارش تمام شود. دزد با خود گفت: بهتر است ساعتی آنجا بمانم، همین که بافت پارچه تمام شد و پارچه‌باف خوابید، آن پارچه را ببرم. مرد پارچه‌باف هر تاری که می‌بافت، خطاب به زبان خود می‌گفت: ای زبان! به تو پناه می‌برم و از تو یاری می‌خواهم که دست از من برداری و جان مرا به خطر نیندازی. تا صبح این جمله را می‌گفت. هنگام صبح بافتن پارچه تمام شد، پارچه را برداشت و دزد نیز به دنبال او به راه افتاد تا ببیند آن مرد با آن پارچه، چه می‌کند. وقتی به درگاه رای رسیدند، پارچه‌باف جلو رفت و پارچه را که پیچیده بود، از هم باز کرد. لطافت آن پارچه، آن‌ها را حیران کرد و بر او تحسین کردند. رای از او پرسید: این پارچه را خیلی خوب بافته‌ای، برای چه کاری بهتر است؟ آن مرد گفت: دستور بده در خانه‌ی تو بگذارند تا وقتی مُردی بر تابوت تو بکشند. رای از این سخن ناراحت شد و دستور داد آن پارچه را بسوزانند و آن مرد را بکشند. دزد آن ماجرا را دید و خندید. رای سبب خنده را از او پرسید، دزد گفت: اگر گناه نکرده‌ی مرا ببخشی و مرا مجازات نکنی، ماجرای این مرد را بیان می‌کنم. دزد ماجرای یاری خواستن مرد پارچه‌باف را از زبان زیانکارخود، برای رای گفت. پس رای گفت: بیچاره تقصیری ندارد و شفاعت او به نزد زبان مؤثّر نبوده است. پس او را بخشید و دستور داد بر دهان خود مهر سکوت بزند، زیرا کسی که از زبان خود اعتماد ندارد، برای او هیچ چیز بهتر از سکوت نیست.
۳-۱-۱۷٫ درایت و تدبیر
حکایت اوّل: گرانفروشی قصّابان و تدبیر خان سمرقند
در زمان سلطان طمغاج که خان سمرقند بود، گروهی از قصّابان شهر نزد او آمدند و گلایه کردند از گوشتی که می‌فروشند، سودی نصیبشان نمی‌شود. از پادشاه اجازه خواستند گوشت را گران‌تر کنند و در ازای آن هزار دینار به خزانه بدهند. پادشاه قبول کرد. وقتی پول را به خزانه دادند و قیمت گوشت را گران کردند. پادشاه دستور داد که هر کس از قصّابان گوشت بخرد، او را مجازات کنید. هیچ کس از آن‌ها گوشت نخرید و پنج و شش نفری با هم شریک شدند و گوسفند خریدند و گوشت آن را بین مردم قسمت کردند. با این کار، قصّابان ضرر کردند و گوشت آن‌ها فاسد شد. باز قصّابان مجبور به پرداخت مبلغ بیشتری به خزانه شدند تا اجازه بگیرند که گوشت را به نرخ اوّل بفروشند. وقتی به این ترتیب کار پایان پذیرفت، طمغاج‌خان گفت: شایسته نبود که تمام مردم را به هزار دینار بفروشیم.
حکایت دوم: اسارت ملکشاه و تدبیر نظام‌الملک
وقتی نظام‌الملک در منصب وزارت سلطان ملکشاه به همه‌ی کارها تسلّط یافت، یکی از آثار کفایت و دانایی او این بود که وقتی سلطان با لشکر بسیار قصد جنگ با قیصر روم کرد، قیصر نیز آمادگی خود را اعلام کرد. وقتی لشکرها به هم نزدیک شدند، یک روز سلطان به شکار رفت. بدون نگهبان و علامت و پرچم، ناگهان لشکر روم به آن‌ها برخورد کردند و چون آن‌ها را بی‌سلاح دیدند، به آن‌ها حمله کردند و آن‌ها را گرفتند و سلطان ملکشاه، اسیر شد. سلطان به یارانش گفت: مواظب باشید مرا احترام نکنید و نگویید من کی هستم. پس آن‌ها را به نزد قیصر بردند و قیصر پرسید: سرگروه شما کیست؟ آن‌ها گفتند: ما چند نفر غلام هستیم و سرگروه نداریم. قیصر آن‌ها را زندانی کرد. دو نفر از ترکان که اسیر نشده بودند، به نزد نظام‌الملک آمده و حکایت را گفتند. نظام‌الملک ابتدا آن‌ها را زندانی کرد تا راز فاش نشود. سپس عدّه‌ای را سواره از لشکر عبور داد که فریاد بزنید سلطان آمد و اینگونه بر اوضاع مسلّط شد. روز بعد به عنوان نماینده‌ی سلطان، به لشکر قیصر رفت. قیصر او را احترام کرد و به او گفت: پادشاه شما جوان است و این جنگی که در پیش گرفته از سر جوانی است. بهتر است او را از این کار بازداری و نظام‌الملک مطابق میل آن‌ها در امر صلح توافق کرد. در این میان، گفتند: آیا کسی از لشکر شما گم شده؟ گفت: معلوم نیست. چون تعدادشان بسیار است. گفتند: چند سوار را گرفته‌ایم. نظام‌الملک گفت: اگر آن‌ها را پس دهید، بهتر است. پس ملکشاه و یارانش را آوردند. نظام‌الملک چون آن‌ها را دید، آن‌ها را سرزنش کرد و گفت: نمی‌دانید در این روزها نباید به شکار بروند. پس آن‌ها را با خود برد و وقتی از لشکر روم بیرون رفتند، به پای ملکشاه افتاد و رکاب او را بوسید. پس سلطان به لشکرگاه که رسید، همان روز لشکر را جمع کرد و به جنگ رفت. وقتی قیصر را خبر کردند، آماده‌ی جنگ نبود و به صلح آن‌ها اعتماد کرده بود و در جنگ شکست خورد و فرار کرد تا اینکه دستگیر شد. به او گفتند: یک چیزی بگو. قیصر گفت: اگر پادشاهی، مرا ببخش و اگر قصّاب هستی، مرا بکش و اگر بازرگانی، مرا بفروش. از این سه کار یکی را انجام بده. ملکشاه گفت: پادشاهم و جان تو را به تو می‌بخشم و او را لباس و کلاه پوشاندند و مالی زیاد دادند و چون همه‌ی کارها به دست نظام‌الملک اداره می‌شد، قیصر به نظام‌الملک گفت: از من چیزی بخواه تا به تو بدهم. نظام‌الملک گفت: همیشه آرزو داشتم در شهر قسطنطنیه زمینی داشته باشم. قیصر گفت: چقدر می‌خواهی؟ نظام‌الملک گفت: به اندازه‌ی پوست گاوی، پس دستور دادند پوست گاو را به صورت تسمه درآوردند و به اندازه طول و عرض آن تسمه، زمینی در قسطنطنیه به او دادند و در آنجا کاروانسرا و عبادتگاهی آراسته ساختند. آن پیروزی به کوشش و یاری آن وزیر، خواجه نظام‌الملک بود.
حکایت سوم: نظام‌الملک و مرد نابینا
وقتی وزارتِ نظام‌الملک حسن اسحاق به پایان رسید، عظمت و اهمّیّت خود را از دست داد. آن طور که می‌گویند: ابتدا در خدمت عزیزالدّین فقاهی بود و نظام‌الملک در خدمت او شهرت پیدا کرد. آشپز ملکشاه او را از عزیز فقاهی درخواست کرد، عزیز او را به نزد آشپز فرستاد و او در خدمت آشپز لیاقت خود را نشان داد و در آنجا به امور مالی رسیدگی می‌کرد. مأمور سلطان وقتی کفایت او را دید، او را پیش خود برد و به نظام‌الملک کار و حقوق داد. سرانجام جانشین و رییس اداره‌ی امور مالی شد و مشهور و معروف گردید. برحسب اتّفاق، سلطان قصد سفر کرد و مأمور اداره‌ی بیمار شد. سلطان دستور داد که جانشین او، نظام‌الملک همراه سلطان به سفر برود. نظام‌الملک آمادگی سفر نداشت، به مسجد رفت و نماز خواند و در فکر بود که ناگهان فرد نابینایی به مسجد آمد. فرد نابینا پرسید: در مسجد کیست؟ نظام‌الملک پاسخی نداد. وقتی مدّتی گذشت، فرد نابینا در مسجد راست و کنار محراب رفت و فرش را بالا زد. خشتی از محراب بیرون آورد و درِ خمره‌ای برداشت که در آن هزار سکّه‌ی طلا بود. ساعتی با آن‌ها بازی کرد. سپس آن‌ها را در خمره ریخت و در همان جا گذاشت. روی آن را پوشاند و از مسجد بیرون رفت. نظام‌الملک طلاها را برداشت و از آن‌ها برای خود تجمّلاتی خرید. اسب، شتر، خیمه و بنگاه فراهم کرد و با تجمّلات بسیاری در سفر، به خدمت سلطان رفت. پادشاه در سفر به لیاقت و کاردانی او پی برد. وقتی برگشتند، مأمور استیفا از دنیا رفته بود. دیوان استیفا به نام او شد و از آنجا به وزارت رسید. می‌گویند: روزی در بازار مرو راه می‌رفت، آن مرد نابینا را ضعیف و شکسته‌حال در راه دید که گدایی می‌کند. دستور داد که او را به خانه بیاورند. با او خلوت کرد. به او گفت: ای شیخ! زمانی چیزی از تو گمشده، آن را پیدا کردی یا نه؟ نابینا دامن او را گرفت و گفت: الان پیدا کردم. من هرگز راز آن را با کسی نگفته بودم و چون تو به من خبر دادی، فهمیدم که تو آن‌ها را برده‌ای. پس نظام‌الملک دستور داد پنج‌هزار دینار سکّه‌ی طلا به او دادند و روستاهای مرو را خرید و آن را برای نابینا و اولادش وقف کرد و تا این زمان آن دِه وقفی پابرجاست و آن را ده نابینایان می‌نامند و این حکایت بیان می‌کند که اگر خدا بخواهد دولت و سعادت به کسی برسد، اسباب آن را بدون رنج و زحمت فراهم می‌کند.
حکایت چهارم: بزرگمهر و نامه‌ی پادشاه روم
نقل کرده‌اند که: وقتی انوشیروان بزرگمهر را زندانی کرد، مدّت زندانی او طولانی شد و به خاطر آن نابینا شد و از عجایب روزگار نامه‌ای از پادشاهی روم به انوشیروان رسید که در آن نامه به صورت رمز و معمّا نوشته شده بود. هیچ کدام از علما و فضلا و بزرگان قادر به خواندن آن نبودند. انوشیروان فهمید که هیچ کس آن نامه را نمی‌تواند بخواند بجز بزرگمهر. او را از زندان بیرون آورد و از او عذرخواهی کرد. آنگاه درباره‌ی آن نامه با او سخن گفت. او گفت: من نور چشم خود را از دست داده‌ام، ولی چاره‌ای هست که پادشاه بتواند به هدف خود برسد. پس در حمّام رفت و دستور داد تا تشتی پر از یخ بیاورند و نامه را با یخ بر پشت او بنویسند. وقتی نوشتن تمام شد، همه‌ی نامه را ترجمه کرد. همه‌ی حاضران و انوشیروان از کار او تعجّب کردند و فهمیدند که این کار از عجایب روزگار است. دوباره او را به وزارت منصوب کردند.
حکایت پنجم: جواب لطیف
گفتند: که امیر نصر احمد سامانی در کودکی معلّمی داشت که قرآن به او یاد می‌داد. او را بسیار می‌زد. امیر نصر همیشه می‌گفت: من اگر پادشاه شدم، به حساب این معلّم می‌رسم. چون امیر نصر به پادشاهی رسید، شبی به فکر رفت و معلّمش را به یاد آورد و در فکر انتقام از او بود تا اینکه یک روز یکی از خدمتکارانش را فرستاد تا چوب درختی را تهیّه کند و خدمتکار دیگرش را فرستاد تا استاد را بیاورد. استاد درباره‌ی رفتار پادشاه از خادم سؤال کرد و خادم تمام ماجرا را تعریف کرد. معلّم فهمید که پادشاه می‌خواهد از او انتقام بگیرد. به دکّان میوه‌فروش رفت و میوه‌ای خرید و در لباس خود پنهان کرد. وقتی نزد امیر نصر آمد، امیر نصر چوبی که در دست داشت را تکان می‌داد و گفت: حالا چه می‌گویی؟ معلّم دست در لباس خود کرد و آن میوه را بیرون آورد و گفت: عمر پادشاه طولانی باشد. این میوه به این خوبی به خاطر زحمات شما در این مملکت بوده است. پادشاه وقتی این سخن را شنید، بسیار خوشش آمد و به او جامه‌ی نو و خلعت فاخر داد و برای او حقوق ماهیانه تعیین کرد و معلّم در مدّت زندگانی‌اش، در آسایش و راحتی بود.
حکایت ششم: معالجه با تازیانه
نویسنده‌ی کتاب الفرج بعد الشّده این چنین نقل می‌کند: در مصر پزشکی بود که به او قطیعی می‌گفتند و بسیار ثروتمند بود. وقتی یکی از جوانان مصر قلبش از حرکت باز ایستاد، طبیبان نتوانستند برای او کاری انجام دهند و خانواده‌ی او، از او قطع امیدکرده بودند و برای تدفین او خود را آماده می‌کردند. طبیبی به آن‌ها گفت: شما از بهبود او ناامید شده‌اید. اکنون من فکری کرده‌ام. اگر مؤثّر باشد، او به اذن خدا زنده می‌شود و اگر تقدیری نشد که زنده شود، اتّفاق خاصّی نمی‌افتد. پس آنان رضایت دادند. قطیعی دستور داد تا تازیانه‌ای بیاورند و با آن تازیانه با تمام قدرت ده ضربه بر او زد. نبض او را گرفت، دید که نمی‌زند. به کس دیگری گفت، که ده تازیانه به او بزند. باز هم نبضش نمی‌زند. ده تای دیگر بر او زدند، نبضش شروع به زدن کرد. قطیعی به پزشکان گفت: نبض مرده می‌زند. گفتند: نه. گفت: خود امتحان کنید و دیدند که نبض او می‌زند و او زنده شده است. پس دستور داد تا به تازیانه زدن ادامه دهند تا اینکه جوان آهسته ناله‌ای کرد و کم‌کم چشمانش را باز کرد. از او پرسیدند که: الآن چه حالی داری؟ گفت: گرسنه‌ام. به او غذایی مناسب دادند و نیرو گرفت. از قطیعی پرسیدند: تو این تجربه را از کجا به دست آوردی؟ گفت: در راه حج، گروهی از اعراب ما را راهنمایی می‌کردند. یکی از آنان از اسب افتاد و قلبش از حرکت باز ایستاد. پیری آمد و شروع به تازیانه زدن او کرد تا به هوش آمد و این تجربه را از آنجا به دست آورده‌ام.
حکایت هفتم: راهنمایی شاگرد استاد را
نقل کرده‌اند که: وقتی شهرت ارسطوی حکیم در عالم پیچید، از سراسر دنیا، بزرگان و دانشمندان می‌آمدند و نزد او علم و دانش کسب می‌کردند. در زمان او، در کشور هند پزشک ماهری بود که او را سربات می‌گفتند. وقتی شهرت ارسطو به گوش او رسید، به صورت ناشناس به کشور یونان رفت و مدّتی شاگرد ارسطو بود و طوری وانمود می‌کرد که سوادی ندارد و تمام کارهای او را زیر نظر داشت. تا اینکه شبی مردی در خواب هزارپایی در گوش او رفته بود و بر سر مغز او محکم چسبیده بود و نزدیک بود که بمیرد. تا اینکه آن مرد پیش ارسطو آمد و ماجرا را شرح داد. ارسطو گفت: درمان تو دشوار است و جان تو در خطر است. پس خانواده‌ی تو باید به من اجازه دهند که این درمان را انجام دهم. اگر تو در حین درمان از دنیا رفتی، من بی‌تقصیر باشم. پس قبول کرد. پس ارسطو او را به خانه برد و بیهوش کرد و سرش را با کارد باز کرد و هزارپا را دید که پاهایش را محکم به مغز مرد چسبانده است. خواست که با انبر آن را بردارد. سربات که از سوراخ در او را نگاه می‌کرد، گفت: استاد تا اینجا درمانت درست است، امّا مراقب باش که اگر با انبر آن را برداری، پرده‌ی سر او به خاطر پاهای جانور پاره می‌شود و می‌میرد. ارسطو او را شناخت و به او گفت: تو حکیم هندوستانی. پس جلو بیا تا با هم اینکار را بکنیم. سربات گفت: تا سوزنی را با آتش داغ سرخ کنند و بر پشت او بگذارند تا بر اثر حرارت پایش را رها کند. آنگاه او را بردارند و اینکار را انجام داده و جانور را برداشتند و بعد از مدّتی مغز سلامتی خود را به دست آورد و ارسطو بسیار به سربات احترام و تکریم کرد و با عزّت او رابه هندوستان بدرقه کرد.
حکایت هشتم: حسن تدبیر
در کتاب قدیمی هند آمده است که: وقتی فور هندی به پادشاهی هندوستان رسید، حکومت را در دست گرفت و رایان هند همه مطیع او شدند. او وزیری با کیاست و فراست داشت که بازار دیگران را بی‌رونق کرده بود. پس بر آن وزیر حسادت‌ها کردند و در برانداختن او مشورت کردند و حیله‌ها اندیشیدند. قرار گذاشتند تا از زبان پدر مرحوم رای به نزد فور نامه‌ای بنویسند و نوشتند که من در آن دنیا خوشم، ولیکن وزیر ندارم. باید وزیر را به نزد من بفرستی تا او مونس من باشد و مهر مخصوص پادشاه را نیز بر نامه زدند و به خدمتکاری دادند تا زیر بالین فور قرار دهد. وقتی بیدار شد، نامه را خواند و آن نامه را به وزیر داد و گفت: باید تو را آماده‌ی رفتن به آن دنیا کنم، ولی وزیر ناراحت نشد و یقین داشت که آن نقشه‌ی براهمنان است. از پادشاه یک ماه مهلت خواست تا خود را آماده‌ی سفر کند. رای او را مهلت داد. وزیر دستور داد در صحرا محوطه‌ای ساختند و دور تا دور آن را هیزم گذاشتند و از خانه‌ی خود تا آنجا راه زیرزمینی مخفی کشیدند و دهانه‌ی ورودی آن راه را به زیر هیزم بردند. وقتی کار تمام شد، وزیر با رای خداحافظی کرد و رای نامه‌ای نوشت برای پدرش و به او داد. پس پادشاه به آن محلّ آمد و وزیر در میان هیزم رفت و برهمانان هیزم‌ها را آتش زدند. وزیر از راه زیرزمینی به خانه آمد و چهارماه مخفی بود. بعد از چهارماه، به پادشاه خود خبر داد که وزیر زنده است و به خدمت پادشاه رفت و نامه‌ای که از زبان پدر پادشاه نوشته بود به پادشاه داد و گفته بود: سپاس‌گزارم که وزیر را به نزد من فرستادی، ولیکن پادشاهی بدون وزیر ممکن نیست. او را خدمت تو می‌فرستم و خواهش می‌کنم برهمانان را به نزد من بفرست تا با ایشان مأنوس شوم. فرمان پادشاه متوفّی را چون به برهمانان گفتند، فهمیدند که این مکر وزیر است، ولیکن مجال نداشتند و ناچار در آتش سوخته شدند.
حکایت نهم: اختلاف خریدار و فروشنده
در کتاب هندوها آمده: زمانی مردی خانه‌ای خرید و قصد کرد در آن ساختمانی بسازد، امّا در دیوار آن خانه گنجی پیدا کرد. گنج را برداشت و به نزد فروشنده رفت و گفت: این را در دیوار خانه‌ی تو پیدا کردم و من از تو خانه خریدم نه طلا. فروشنده گفت: من هم آن خانه را همانگونه خریدم و از آن گنج اطّلاعی ندارم و آن را حقّ خود نمی‌دانم. پس هر دو به نزد پادشاه رفتند تا آن را در مصالح مملکت خرج کنند. پادشاه هندوستان گفت: شما که از طبقه‌ی متوسّط جامعه هستید، این مال را در امانت خود روا و جایز نمی‌دانید، در حالیکه مصلحت خلق به من واگذار شده، چگونه جرأت این کار را داشته باشم؟ پس آن‌ها از پادشاه خواستند که با عدالت خود این مشکل را حلّ کند. پادشاه دستور داد تا اگر می‌توانند با یکدیگر رابطه‌ی خویشاوندی برقرار کنند. پس، دختر فروشنده را به عقد پسر خریدار درآوردند و آن مال را به آن‌ها دادند. پادشاه عادل با این کار، به عدل خود خیانت نکرد.
حکایت دهم: هوشیاری سبکتکین
در زمانی که سبکتکین می‌خواست با ابوعلی سیمجور وارد جنگ شود، در لشکر سبکتکین فردی به نام ابوالفضل بود. او طرفدار ابوعلی سیمجور بود و حوادث لشکر سبکتکین را به بوعلی سیمجور می‌رساند. روزی که به جنگ نزدیک شده بودند، سبکتکین، ابوالفضل را صدا زد و او را به خود نزدیک کرد و به او شغلی سپرد. سپس به لشکر گفت: از نزدیکان ابوعلی به من نامه نوشتند و قسم خوردند زمانی که جنگ آغاز شود، ابوعلی را بسته پیش ما می‌آورند. شما نگران نباشید و با تمام قوا و نیرو بجنگید که پیروزی نزدیک است. ابوالفضل با شنیدن این سخنان ناراحت شد، آن را نوشت و به ابوعلی فرستاد. ابوعلی ناراحت شده و فرار را بر قرار ترجیح داد. وقتی سبکتکین از رفتن او باخبر شد، او را تعقیب کرد و افراد بسیاری از سپاه ابوعلی کشته شدند. سپاه سبکتکین پیروز شد و این پیروزی نتیجه عقل و تیزهوشی او بود.

نظر دهید »
پژوهش های انجام شده در مورد شناسایی و اولویت بندی فاکتورهای تاثیر گذار بر تجاری سازی یافته های پژوهشی ...
ارسال شده در 29 مهر 1400 توسط نجفی زهرا در بدون موضوع

مقدمه ۱۵۰
۵-۱ پیشنهاد به سایر محققان ۱۵۶
منابع: ۱۵۸
پیوست ها ۱۶۳
فهرست اشکال
فصل دوم:

فصل سوم:

فهرست جداول
فصل دوم:

فصل سوم:

فصل چهارم:

نظر دهید »
منابع تحقیقاتی برای نگارش مقاله کاهش پیامد های ناشی از زلزله در ساختمان های بنایی
ارسال شده در 29 مهر 1400 توسط نجفی زهرا در بدون موضوع

بخش الف. مخصوص استاد راهنما
به : مدیر گروه محترم آقای دکتر مهبودی
با سلام
احتراماً موضوع پروپوزال پیشنهادی خانم/آقای سید پورمحمد سعیدی فرد دانشجوی کارشناسی ارشد ناپیوسته رشته عمران- مهندسی زلزله ورودی مهر ماه سال ۱۳۹۱ تحت عنوان “کاهش پیامدهای ناشی از زلزله در ساختمانهای بنایی” در پایگاه های اطلاعاتی ایران داک ( ) و سیولیکا( ) مورد جستجو قرار گرفت و نشان داد که موضوع پیشنهادی( مورد علامت زده شود):
Ö۱.تکراری نبوده و جدید می باشد. همچنین برای انجام پایان نامه کارشناسی ارشد مناسب است.
دانلود پایان نامه
۲.تکراری می باشد و قابل اجرا نیست

 

    1. تکراری نیست ولی برای انجام پایان نامه مناسب نمی باشد.

 

۴.سایر موارد (قید شود)………………………………………………
لطفأ در صورتیکه عنوان پیشنهادی فوق تکراری می باشد. موارد مشابه ذکر شوند.
۱.
۲.
نام و نام خانوادگی دکتر امیر بهشاد تاریخ و امضاء استاد راهنما ( پیشنهادی):
توجه شود: در صورت تأئید موضوع توسط استاد راهنما، لازم است دانشجو نسبت به تهیه پروپوزال اقدام نماید.
بخش ب. مخصوص مدیر گروه
به : معاونت محترم پژوهش و فناوری دانشگاه آزاد اسلامی واحد یاسوج
با سلام : موضوع فوق در تخصصی کمیته گروه عمران مورد بررسی قرار گرفت و با توجه به نظریه استاد راهنما، این موضوع برای انجام پایان نامه کارشناسی ارشد…………………:
موضوع پیشنهادی فوق مناسب است و مورد تأئید قرار گرفت. پروپوزال تکمیل و به پیوست ارسال می شود.
موضوع مناسب نیست. لازم است موضوع دیگری انتخاب شود.
نام و نام خانوادگی مدیر گروه دکتر مهبودی امضاء و تاریخ ………………………………..
توجه: در صورت عدم تأیید موضوع توسط کمیته تخصصی گروه ،موضوع به اطلاع دانشجو رسانده شود. تا مراحل را مجددأ و از ابتدا با موضوع جدید شروع نماید.
بخش پ. مخصوص معاونت پژوهش و فناوری
به : کارشناس محترم امور پژوهشی جهت اقدام لازم( طرح در شورای پژوهشی ، اطلاع به دانشجو ……………..)
معاونت پژوهشی و فن آوری دانشگاه آزاد اسلامی واحد یاسوج
امضاء و تاریخ………………………………………
دانشگاه آزاد اسلامی
واحد یاسوج
فرم طرح تحقیق
درخواست تصویب موضوع پایان نامه
کارشناسی ارشد دانشگاه آزاد اسلامی واحد یاسوج
عنوان تحقیق: کاهش پیامدهای ناشی از زلزله در ساختمانهای بنایی
نام نام خانوادگی دانشجو: سید پورمحمد سعیدی فرد
رشته: مهندسی عمران – زلزله
کدرهگیری پروپوزال:
مقطع: کارشناسی ارشد
شماره:
تاریخ: //
پیوست:
بسمه تعالی
این قسمت توسط حوزه معاونت پژوهشی دانشگاه پر می شود.
فرم طرح تحقیق

 

کارشناسی ارشد دکترای حرفه ای
نظر دهید »
دانلود فایل های پایان نامه درباره بررسی کیفیت زندگی دختران ساکن در مرکز قرنطینه بهزیستی و ارتباط آن با ...
ارسال شده در 29 مهر 1400 توسط نجفی زهرا در بدون موضوع

«قرنطینه به نظر من باید برای کسانی که مثل ما یکهو بی‌خانمان می‌شوند باشد، من از بچگی در خیریه بزرگ شدم اما چند ماه پیش بنیاد منحل شد و هرکس را به جایی ترخیص کردند. اما چیزی که هست تفریح این جا معنا ندارد.»
پایان نامه - مقاله
مصاحبه‌شونده شماره ۲۳ :
«برای تغییر آدم‌هایی مثل من خیلی خوب است اما نمی‌دانم چرا خودشان این را باور ندارند.»
مصاحبه‌شونده شماره ۲۵ :
«این که از عزیزانتان دور هستی و چاره ای نیست خیلی سخت است. نمی‌دانم خواهرم شب ها کجا می‌خوابد، چون سن او زیاد است و باکره هم نیست چون قبلاً عقد کرده بوده این جا قبولش نمی‌کنند.»
مصاحبه‌شونده شماره ۳۰ :
«دو سال پیش هم این جا بودم، البته ۲ هفته بعد از آن به خیریه منتقل شدم اما ماه پیش به دلیل این که سنم زیاد بود ترخیصم کردند، اما من فقط یک عمه دارم که برایش امکان نگهداری از من فراهم نیست. البته این جا مکان موقت و لازمی می‌باشد اما مسأله محدودیت و نبود هماهنگی بین مربی‌ها و کمک مربی ها، مربی‌ها و پرسنل است. من جزء دخترهای ارشدم، آشپزی می‌کنم، از دخترهای کوچک مراقبت می‌کنم، حوصله‌ام کمتر سر می‌رود. ضمن این که بواسطه سن و آگاهی‌های بیشترم با شرایط کنار می‌آیم. اما سایر بچه ها که در ابتدای شور و حال نوجوانی هستند و به توجه ویژه‌ای نیاز دارند و حتی بچه‌های کوچک که به محبت و مراقبت زیادی نیاز دارند خیلی سخت می‌گذرد.»
هر ۳۰ نفر دختر شرکت کننده در مصاحبه جدای از مطالب ذکر شده در بالا موافق وجود مرکزی تحت عنوان خانه موقت کودکان و نوجوانان بودند به شرطی که در رابطه با مدت زمان قرنطینه، تفریحات و مربی‌ها (این که ماهر و متخصص باشند) تجدیدنظرهایی صورت بگیرد.
۸-۴ مداخله دربحران و تنهایی
هر کس وقایع خطرآفرین متفاوتی را ممکن است در زندگی خود تجربه کند. موقعیت‌های آسیب‌پذیر زمانی می‌آیند که وقایع خطرآفرین موجب به هم خوردن تعادل افراد می‌شود. یعنی فرد ظرفیت خود را برای برخورد با مسائل از دست می‌دهد. تمام بحران‌ها بین ۶ تا ۸ هفته به مرحله حل و برطرف شدن می‌رسند و در واقع ارائه‌دهندگان خدمت نه تنها خود فرد بلکه باید محیط و اطرافیان مددجو را مورد بررسی قرار دهند. ضمن این که مداخله در بحران می‌تواند موفقیت‌آمیزتر از مواقع دیگر باشد چرا که افراد در این مرحله راحت‌تر آمادگی قبول کمک و سازگاری با شرایط جدید را دارند. (Malcom, Payne)
کودکان و نوجوانانی که به دلایل مختلف از جمله مرگ، طلاق، اعتیاد، زندانی بودن والدین و … والدین و یا سرپرست موثر خود را از دست می‌دهند و وارد خانه مراقبت کودکان و نوجوانان (مرکز قرنطینه بهزیستی) می‌شوند، از این مساله مستثنی نبوده و چه خوب است که به آن پرداخته شود. (خصوصاً کسانی که برای اولین بار وارد چرخه سازمان بهزیستی شده‌اند) مطمئناً دختری که در سن نوجوانی بی‌سرپرست می‌شود، دچار یک وضعیت بحرانی بوده و نیاز به توجه و مدارای ویژه‌ و حرفه‌ای خواهد داشت وقتی در ارتباط با این که چه کسی تنهاست از دخترها سوال شد نظراتی به شرح ذیل را مطرح کردند :
مصاحبه‌شونده شماره ۴ :
«تنهایی یعنی دور بودن از خانواده، کسانی که احساس کنی خوب یا بد متعلق به آنهایی. تنهایی یعنی ورود به بهزیستی. من خیلی تنها هستم.»
مصاحبه‌شونده شماره ۶:
«تنهایی یعنی یک روز مادرم برود و برنگردد. یعنی توی این اوضاع کسی تو را درک نکند. حتی مربی‌ها آن ها فقط می‌خواهند آن طور که آنها می‌خواهند باشی و گرنه دختر خوبی نیستی.»
مصاحبه‌شونده شماره ۹ :
«تنهایی یعنی وقتی سه سالت است سر جنازه مادر معتادت خوابت ببره، یعنی دل خدا برای تو بسوزد و خانواده‌ای تو را به فرزندی قبول کنند، اما توی تصادف بمیرند. یعنی از مادرخوانده‌ات یک چادر مشکی باقی بماند، یعنی بعد از آن همه بدبختی بیایی این جا و کسی تو را نفهمد. یعنی همه‌اش بترسی که فردا چه پیش خواهد آمد.»
مصاحبه‌شونده شماره ۱۹ :
«یعنی این که دوستت نداشته باشند، این که بین جمع زندگی کنی و احساس غربت داشته باشی، این که تو را و نگرانی‌هایت را درک نکنند.»
مصاحبه‌شونده شماره ۲۳ :
«یعنی وصله ناجور بودن، یعنی من. این جا چون من یک مقدار بیشتری نسبت به بقیه شیطنت می‌کنم، خیلی تنها هستم، یک جورهایی همه را از ارتباط با من منع می کنند، به جای آن که کمکم کنند، دستم را بگیرند، فقط یکی از مربی‌هایم یک مقدار هوای من را دارد. تازه شنیدم که به او هم گفتند خودت را خسته نکن، درست نمی شود.»
مصاحبه‌شونده شماره ۲۴ :
«یعنی پدرت ترکت کند. یعنی همه‌اش بترسی که تو و خواهرت را از هم جدا کنند.»
مصاحبه‌شونده شماره ۲۵ :
«تنهایی یعنی کسی تو را درک نکند، دوست نداشته باشد، البته آدم گاهی به تنهایی و خلوت هم به آن معنا احتیاج پیدا می‌کند اما متأسفانه فرصت آن خیلی کم فراهم می‌شود.»
مصاحبه‌شونده شماره ۲۶:
«تنهایی نداشتن رابطه عاطفی با دیگران است و من اینجا خیلی احساس تنهایی می کنم تنهایی یعنی این که همیشه بترسی عزیزانت را از تو جدا کنند.»
مصاحبه‌شونده شماره ۳۰ :
«تنهایی یعنی بی‌کسی، یعنی بین جمع بودن و احساس غربت کردن، البته من که عادت داریم از بس همیشه تنها بودم، تنهایی یعنی تاوان احساساتی تصمیم گرفتن پدر و مادرها. یعنی یک آینده نامعلوم.»
مصاحبه‌شونده شماره ۱:
«در این جا هم شیفتی که با مربی سازگاری داریم یا ارتباط خوب و صمیمی بین ما برقرار باشد، خیلی احساس تنهایی نمی‌کنیم. و البته این جا یک بدی دارد، تا عادت می‌کنیم باید ترخیص شویم، درست است که قرنطینه ۲۱ روز است اما من و خواهرم ۵/۵ ماه این جا بودیم، خب آدم دلبستگی پیدا می‌کند. به نظر من مهمترین رکن بهزیستی مربی‌ها هستند.»
تعدادی از دخترها هم معتقد بودند که قبلاً خیلی تنهاتر بودند و این جا با همه محدودیت‌های موجود، جو صمیمانه‌تری وجود داشت.
با توجه به آن چه بیان شد، می‌توان نتیجه گرفت در صورت وجود مربیان تعلیم‌دیده و متخصص، پر کردن اوقات فراغت دختران به شیوه مناسب، می‌توان از احساس طردشدگی و تنهایی دختران ممانعت به عمل آورد، برقرار شدن پیوند عاطفی و ارتباط متقابل هم از جمله راهکارهای مناسب برای چنین مسأله‌ای می‌باشد
.
۹-۴ نگرانی‌های پس از ترخیص
جدایی، مرگ، بیماری و … می‌توانند سبب اضطراب، استرس و فشار شوند. این فشارها بر رفاه فیزیکی (سلامتی و عملکرد) و رفاه روحی و روانی، یعنی بر کیفیت زندگی فرد، اثر نامطلوبی دارند. (هابر و همکاران، ۱۹۹۷)
فشارها اغلب از منابع بیرونی بر فرد وارد می‌شوند، این منابع شامل خانواده، دوستان، مدرسه و یا کسانی که در محیط زندگی فرد حاضر هستند، می‌گردد، مواردی هم پیش می‌آید که افراد بواسطه وقوع وقایعی در آینده دور یا نزدیک دچار فشار روانی و استرس و اضطراب می‌گردند.
کودکان و نوجوانانی که در این مرکز پذیرش شده‌اند همان طور که پیش از این ذکر شد به زعم گذشته و پیشینه خانوادگی که داشته‌اند همچنین به دلیل مشکلاتی که منجر به ورود آن‌ها به سازمان بهزیستی و مرکز موقت قرنطینه شده است دچار بحران و فشارهای روانی خاص خود هستند در کنار این فشارها، نگرانی‌هایی هم در ارتباط با این که چه پیش خواهد آمد و سرانجام چه تصمیمی در ارتباط با آنها گرفته خواهد شد، وجود دارد که توجه نکردن و نادیده انگاشتن آنها، خود آسیبی دیگر را به همراه خواهد داشت.
در رابطه با نگرانی دختران شرکت‌کننده در مصاحبه در رابطه با ترخیص آن ها از مرکز به صحبت‌های چند تن از آنها اشاره می‌گردد :
مصاحبه‌شونده شماره ۲ :
«راستش خانم ما یک اشتباهی مرتکب شدیم و زیر بار حرف زور نرفتیم. حدود ۲ سال بود که در مرکز شبانه‌روزی زندگی می‌کردیم. مربی با بچه‌ها رفتارهای خیلی بدی داشت مدام ما را تحقیر می‌کرد، ناسزا می‌گفت، فحش‌هایی که لیاقت ما نبود، ما هم کم آوردیم و … حالا خیلی نگرانم که چه پیش خواهد آمد، ما (من و خواهرم) کسی را نداریم که از ما نگهداری کند. تنهای تنها هستیم. این جا خیلی باید رفتارمان خوب باشد، می‌ترسم ما را بفرستند خانه سلامت، این که نمی‌شود، این جا تقریباً همه از ما راضی هستند نامادری‌ام ما را مودب بار آورد، نمی‌دانم باید چه کار کنیم. می‌ترسم اما کاری از دستم برنمی‌آید. تازه از درس‌هایمان هم که افتادیم. مدت زیادی است که این جا هستیم و هنوز تکلیفمان مشخص نشده است، بلاتکلیفی خیلی آدم را می‌ترساند من خیلی نگرانم.»
مصاحبه‌شونده شماره ۳ :
«همیشه همه نمره‌هایم ۲۰ بود حتی وقتی که پدرو مادرم جلوی چشم ما ۳ تا بچه کراک می‌کشیدند. حالا این جا هستم، نمی‌دانم تا چند وقت دیگر، می‌ترسم از امتحانات این سال بمانم، می‌ترسم مرا به عموی هیزم ترخیص کنند، آخر چه کسی باورش می‌شود که چشم برادر پدرت ناپاک باشد، می‌ترسم من و خواهرم را از هم جدا کنند.»
مصاحبه‌شونده شماره ۸ :
«چاقو را فرو کرد، معده‌ام پاره شد، بعد هم آمد مرا از بیمارستان دزدید که مبادا حرفی بزنم، پدرم حالا زندان است. بچه نامادری‌ام را از پشت بام پرت کرد پایین، بچه بیچاره ۴ ماهش بود، ۲ سالی می‌شد که در یکی از شبانه‌روزی‌ها بودم، مدام می‌آمد آن جا را به هم می‌ریخت، مسئولین را حتی با چاقو تهدید کرده بود که مرا به او بدهند، آسایش همه را گرفته بود، دیگر آن جا مرا نمی‌پذیرد، مزاحم زندگی همه‌شان شده‌ام، نمی‌دانم از این جا مرا کجا می‌فرستند، نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد، نمی‌دانم چرا این قدر بی کس هستم، چرا این قدر می‌ترسم. اگر پدرم دوباره آزاد بشود اگر دوباره پیدایم کند.»
مصاحبه‌شونده شماره ۱۰ :
«خیلی دلم می‌خواست همه آن چیزهایی را که مادرم نداشت داشته باشم، دلم می‌خواست شریف، نجیب و پاک باشم. دلم می‌خواست اشتباهات او را مرتکب نشوم، درس بخوانم، دستم توی جیب خودم باشد، جایی که زندگی می‌کردم همه دخترهای بزرگ را ترخیص کردند چون من کسی را نداشتم (هیچ کس) و چون دخترهای بالای ۱۸ سال را در مراکز به سختی می‌پذیرند، اول ۲ ماه را در مداخله در بحران بودم و حالا هم چند ماهی می شود که اینجا هستم. دلم می‌خواست آرامش و امنیت داشته باشم. خیلی چیزها را تجربه کرده‌ام. می‌دانم که مردم به بچه‌های بهزیستی چطور نگاه می‌کنند، تازه اگر خیلی مهربان باشند، طوری آخی می‌گویند و ترحم می‌کنند که حال آدم به هم می‌خورد، اما خب چاره نیست، برای کسی مثل من که مادرم معتاد بود، که مادرم زن بدی شد و برای همیشه ناپدید شد، هیچ بهتر از بهزیستی نیست. خدا کند بخاطر سن زیادم مرا به خانه سلامت نبرند. من می‌ترسم.»
مصاحبه‌شونده شماره ۱۶:
«می‌گویند در بهزیستی کسانی با مشکلات مشابه زندگی می‌کنند. قبل از این که قرار باشد خودم بچه بهزیستی بشوم، همیشه دلم برای بچه‌های بهزیستی می‌سوخت. من فکر می‌کنم ممکن است آن جا احتیاج به محبت بیشتری داشته باشم. من فکر می‌کنم تنهایی بزرگی در انتظار من است. من دلم می‌خواهد به من کمک کنند که درس بخوانم موفق شوم. من دوست ندارم گذشته‌ام را توی سرم بکوبند. دوست ندارم کسی بداند که پدرم قاچاقچی بوده است. من دوست دارم مربی سعی کند رفتارها مادرانه داشته باشد. من دوست دارم که دوستم داشته باشند.»
مصاحبه شونده شماره ۲۱ :
چطور می‌توانم به کسی اعتماد کنم، پدرم قابل اعتماد‌ترین فرد زندگی‌ام، پدرم نزدیک بود که به من تجاوز کند. پدرم کتاب‌هایم را پاره کرد. تلویزیون هم بدون اجازه او نمی‌توانستم روشن کنم، آن همه زن خانه ما می‌آمدند و می‌رفتند، با این همه به من هم رحم نمی‌کرد. این جا بعضی از روزها خیلی سخت می‌گذرد، نه تفریحی نه گردشی، اگر قرار بود چند هفته باشد تحمل می‌کردم، اما چند ماه … بهرحال این جا آرامش دارم، این غذای گرم می‌خورم و جای گرم می‌خوابم. اگر او بیاید و بزند زیر همه چیز و همه را راضی کند من را ببرد چه کار کنم. من نگرانی آینده هستم. می‌ترسم هیچ کس نشوم. آرزو داشتم مجری رادیو باشم، همه صدای مرا بشنوند، هیچ کس خودم را نبیند، می‌ترسم از این جا که رفتم، توی شبانه‌روزی خیلی تنها شوم. می‌ترسم از این که برخوردار و نگاه بقیه نسبت به من چه خواهد بود.»
مصاحبه‌شونده شماره ۲۶ :
«خودم انتخاب کردم که وارد بهزیستی شوم. چون کسی را ندارم مادرم زندان است، ۲ تا از برادرهایم زندان هستند، پدرم … خواهرم تنهایی مرا بزرگ کرد، آن قدر تنها که … حالا ازدواج کرده، نمی‌خواستم بعد از این همه زحمت که برایم کشید سربار و مزاحم زندگی‌اش باشم. نمی‌دانم چه پیش خواهد آمد آخر من ۱۸ سال دارم و سنم برای ورود به بهزیستی زیاد است البته چون محصلم شاید دلشان بسوزد. راستش از این که قرار است بچه بهزیستی باشم می‌ترسم ضمن این که زندگی کنار این همه آدم، این همه صدا، این همه ناهماهنگی و تفاوت آن هم برای مدت طولانی خیلی سخت است، می‌ترسم از عهده‌اش برنیایم، کم بیاورم، می‌ترسم مردم با چشم بد به من نگاه کنند.»
مصاحبه‌شونده شماره ۳۰ :
نگرانم، برای خیلی چیزها، انگار نخی از گذشته تا آینده، نگرانی‌ها و ترس‌های مرا به هم می‌دوزد و هی دنبال هم می‌کشد. من حاصل اشتباه والدینم بودم. خیلی دلم می‌خواهد که دلیل اشتباه کسی نباشم. زندگی در شبانه‌روزی سخت است من تجربه دارم. مدام باید سعی کنی مطابق میل باشی، خطا نکنی حتی وقتی واقعاً خطاکار نیستی. مدام باید سعی کنی نشان بدهی دوست داشتنی هستی چون نیازمند محبت و دوست داشته شدن هستی.»
جداول
۱-۱۰-۴

نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 118
  • 119
  • 120
  • ...
  • 121
  • ...
  • 122
  • 123
  • 124
  • ...
  • 125
  • ...
  • 126
  • 127
  • 128
  • ...
  • 397

مرجع ایده ها و آموزش های علمی

 بازگرداندن عشق همسر
 درآمد از مقالات آنلاین
 راهنمای خرید خاک گربه
 نگهداری نژاد برتر گربه
 حسادت در روابط عاشقانه
 معرفی سگ ژرمن شپرد
 اشتباهات استفاده از Lumen
 اضطراب دلبستگی رابطه
 انتخاب باکس گربه کاربردی
 اهلی کردن طوطی برزیلی
 فروش لوازم ورزشی دست دوم
 دوره های آموزش زبان درآمدزا
 تولید محتوا درآمدزایی
 راز موفقیت کسب درآمد آنلاین
 کسب و کارهای کوچک اینترنتی
 صداگذاری با هوش مصنوعی
 ساخت دوره آموزشی هوشمند
 همکاری در فروش محصولات دیجیتال
 عقیم سازی گربه ها
 استفاده حرفه ای از Copy.ai
 خرید و فروش ارز دیجیتال
 بلوغ در گربه ها
 همکاری در طراحی اپلیکیشن
 نوشتن مقالات تخصصی درآمدزا
 موفقیت فروشگاه دیجیتال
 

کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کاملکلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

لطفا صفحه را ببندید کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

لطفا صفحه را ببندید

کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل کلیه مطالب این سایت فاقد اعتبار و از رده خارج است. تعطیل کامل

لطفا صفحه را ببندید

جستجو

آخرین مطالب

  • اثربخشی مرحله سنجش و آموزش رویکرد طرح­واره درمانی بر فعالیت طرح­واره­های ناسازگار اولیه
  • آثار حقوقی الحاق ایران به موافقت نامه تریپس
  • ابطال اسناد رسمی در حقوق ایران
  • بررسی پایان نامه های انجام شده درباره شناسایی-و-رتبه-بندی-استراتژی-های-بازاریابی-شرکت-های-کوچک-ومتوسط-به-منظور-بقا-در-شرایط-رکود-اقتصادی-به-روش-FANP- فایل ۲۰
  • مقالات و پایان نامه ها درباره :آسیب شناسی نقش زنان در جامعه و پیامدهای آن- فایل ۳
  • راهنمای نگارش پایان نامه در مورد بررسی و ساماندهی اسکان غیر رسمی نمونه موردی محله قلعه کامکار در شهر ...
  • رهن دریایی
  • دانلود فایل های پایان نامه در مورد بررسی مبانی و مصادیق زندان در حقوق اسلامی- فایل ۱۸
  • شناخت و بررسی جرم هایی که در محیط مجازی صورت می گیرد
  • منابع پایان نامه و مقاله در مورد مبحث دوم) شرایط اقامه و نحوه رسیدگی به دعوای اضافی

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان