حکایت اوّل: دوراندیشی ندیم خلیفه
حسن اسماعیل از نزدیکان خاصّ خلیفه متوکّل بود. او حکایت میکند: خلیفه روزی در سفر دمشق بود. به من گفت: غذایی از گوشت و حبوبات به رسم مردم خراسان درست کن و برای ما بیاور. من آن را آماده کردم. ناگهان هاشم احمد که مردی عاقل و صاحب اندیشه بود، بوی غذا فهمید و خواست بخورد. گفتم: برای خلیفه است! هاشم گفت: چنین نگو، برای خلیفه غذاهای خوشمزه بسیار است. پس با یاران غذاها را خوردند. من گفتم: چه جوابی به خلیفه بدهم؟ هاشم گفت: طعام فرستادن به خدمت خلیفه به ضرر تو است. احتمال دارد در حرم یک نفر سردرد بگیرد و همه بگویند در غذای تو زهر بوده است و به این وسیله خانمان تو را از بین خواهند برد. روز بعد خلیفه فرمود: چرا غذایی که گفته بودیم نیاوردی؟ ماجرا را تعریف کرد. هاشم به خلیفه گفت: او غذا درست کرده بود، امّا ما خوردیم و از آوردن به نزد شما مانع شدیم، زیرا او تازهکار است و طبع پادشاهان را نمیداند. اگر خلیفه غذا میخواهند، دستور دهند تا آشپزان بهتر از آن را آماده کنند. خلیفه گفت: نیک گفتی و دوراندیشی کردی و کسی که با تو همنشینی کند، هرگز دچار خواری و ذلّت نمیشود.
حکایت دوم: یحیی برمکی و مرد جویای کار
نقل کردهاند که: یک بزرگی نزد یحیی خالد برمکی آمد و ضمانت شخصی را کرد که فلان مردی بالیاقت و داناست و میخواهد به شما خدمت کند. پس او را به دریافت مالیات مردم منصوب کن. یحیی خالد گفت: ما در پادشاهی کسی را با خود شریک نکنیم و تا زمانی که از کاردانی و شایستگی او باخبر نشویم، زمام مصلحت رعیت را به او نمیدهیم. او را به نزد من بیاور تا با او آشنا شوم، اگر کاری مناسب او بود، به او محوّل کنم و اگر کاری مناسب او نیست، به او پاداشی میدهم، تا سخن تو مورد بیاعتنایی قرار نگیرد. آن بزرگ گفت: او در کارهای حکومتی مهارت زیادی دارد و مدّتی هم مسئولیّت کار حکومتی را داشته است. یحیی گفت: آن شغل به دلیل شفاعت بزرگی بهدست آورده، نه به خاطر لیاقت و کاردانی او. کسی که قدر رعیت را نشناسد و جانب حق را نگه ندارد، ما او را مسئول آن کار نکنیم، به خاطر اینکه هر کاری که او انجام دهد، مسئولیّت اعمال او متوجّه ماست و ما باید در قیامت پاسخگوی آن باشیم. پس به خاطر اینکه پادشاه در امور وزارت، جانب احتیاط را نگه میداشت، بر تمامی سرزمینهای عرب و عجم تسلّط داشت، در دخلها، وجوه نقد فراوان بود و خزینهها پر از جواهر و طلا بود.
حکایت سوم: مرد شترسوار و مار و روباه
روزی شترسواری در بیابان میرفت. به جایی رسید که کاروانیان آنجا فرود آمده بودند. ماری بزرگ در میان آتش مانده بود و راهی برای بیرون آمدنش نبود. شترسوار گفت: اگرچه او دشمن است، امّا در بند است. از جوانمردی نیست که او را نجات ندهم و کیسهای بر سر چوبی بست و نزدیک مار برد. مار در کیسه رفت. وقتی سر کیسه را باز کرد، به مار گفت: هر جای که میخواهی برو. مار گفت: تا تو را زخمی نکنم، نمیروم! درست است که تو به من نیکی کردی، ولی دشمنی من با تو واقعی است و دشمن را دوست گرفتن از عقل دور است! من همین الان به تو زخم خواهم زد. بگو اوّل تو را نیش بزنم یا شترت را؟ مرد گفت: مگر من در حقّ تو نیکی نکردم که تو خوبی مرا با بدی جواب میدهی؟ مار گفت: چند شاهد به تو نشان میدهم. گاومیشی در صحرا میچرید، از او پرسیدند: آیا مکافات خوبی کردن بدی است؟ گفت: بله. در مذهب آدمیان مکافات نیکی، بدی است. من در دست یکی از آدمیان بودم و هر سال یک بچّه میآوردم و زندگیشان را رونق میدادم. وقتی پیر شدم، مرا به حال خودم نگذاشت و به قصّابی داد تا مرا بکشد و این مکافات خدمت من بود! مار گفت: شنیدی؟ او گفت: دین ما به حرف یک نفر قضاوت نمیکند. شاهد دیگری پیدا کن. گفت: برو تا از درخت بپرسیم. از درخت پرسیدند، جواب داد: من درختم در میان بیابان، آدمیان تا به من میرسند و ساعتی در سایه من استراحت میکنند، یکی میگوید: شاخ این درخت برای تیر خوب است. دیگری میگوید: تخته چوب از آن ببریم و درهای زیبا درست کنیم. هیچ به این فکر نمیکنند که در سایهی من نشستهاند. مار گفت: حرف دو شاهد شنیدیم، بیا تا تو را نیش بزنم! مرد گفت: شاهد دیگری بیاور تا رضایت بدهم. روباهی آنجا بود، گفت: از او بپرس، پیش از آنکه مرد سؤال کند، روباه گفت: «تو نمیدانستی که مکافات خوبی، بدی است؟ تو در حقّ مار چه خوبی کردهای؟» مرد ماجرا را گفت. روباه گفت: تو مرد بزرگی هستی، چرا دروغ میگویی؟ سر کیسه باز کن و مار در آن برود تا به درستی گفتار تو قضاوت کنم. مرد سر کیسه را باز کرد و مار گول نیرنگ روباه را خورد و در کیسه رفت. روباه به مرد گفت: چون دشمن را در بند دیدی به او مهلت نده، که اگر آزاد شود تو در امان نیستی! مرد سر کیسه را بست و او را بر زمین زد و کشت و فایدهی حکایت این است که هر عاقلی، راه عقل و فهم را طی کنی، نباید به دشمن اعتماد کند.
حکایت چهارم: طاهر ذوالیمینین و فتح بغداد
طاهر ذوالیمینین، زمانی که برای فتح بغداد لشکر کشید و علی عیسی را کشت، لشکر را برگرداند و به شهر حلوان آورد. محمّدامین از بغداد لشکر بیشمار تعیین کرد تا با طاهر جنگ کند. طاهر مکر و فریب کرد و پنجاه نفر به عراق فرستاد تا به لشکرگاه بغداد رفتند و هر کس را از لشکر بغداد میدیدند، به آنها میگفتند که خلیفه بخشش میکند و به لشکریان انعام میدهد. این خبر منتشر شد و لشکر بغداد بددل شدند و گفتند: ما را به جنگ میفرستد و به دیگران بخشش میکند. آن شب لشکر همگی فرار کردند و به بغداد رفتند، پهلوانان نیز به بغداد آمدند و با این مکر و حیله، طاهریان اوضاع را آشفته کردند و به بغداد آمدند و کارهایی که باید بکنند را کردند.
حکایت پنجم: شمشیر و قلم
زمانی که فخرالدّوله از برادرش پناه خسرو گریخت، به نیشابور آمد. وزیر نیشابور در مورد او کوتاهی کرد و او را رنجاند. فخرالدّوله به نزد وزیر نامهای نوشت که اگر تو قلم داری، من هم شمشیر دارم. ببین کدام قویتراست؟ وزیر جواب داد: شمشیر، قویتر و قلم، بلندتر و فکر کن که کدام قویتر است؟ فخرالدّوله آن نامه را به شمسالمعالی فرستاد. قابوس در زیر آن نامه نوشت که شمشیر و قلم بدون کمک عقل و فکر بیفایده است.
حکایت ششم: زهر در دامن فراغت
نقل کردهاند که: یکی از حاجیان در صحرا از قافلهاش بازماند و سرگردان میرفت، تا به خانهی پیرزنی رسید و حال خود را با او گفت. پیرزن به او گفت: در این بیابان مار زیاد است، برو آنها را بگیر و بیار تا برای تو آنها را بپزم. آن مرد از انجام این کار ناتوان بود. پس پیرزن با او همراه شد و چهار یا پنج مار گرفتند و سر و دم آنها را زد و در آتش پخت و مرد حاجی آنها را خورد. چون طلب آب کرد، پیرزن به او گفت: در پشت خانهی من، چشمهای هست از آن بخور. آن آب، گلآلود و بدمزّه بود. وقتی بازگشت، به پیرزن گفت: در این جا با این ناخوشی چگونه ساکن شدهای؟ پیرزن گفت: بهتر از این جا، جایی نیست. مرد گفت: در ولایت ما آبهای روان و باغهای پر میوه و نوشیدنیهای بسیاری است و ما هرگز نمیدانستیم که میتوان مار را خورد! پیرزن گفت: جایی که این نعمتها باشد، حتماً کسی هم هست که بر شما ظلم کند و شما از او در ترس باشید؟ گفت: بله، پادشاهانی هستند که بر زیردستان خود ظلم میکنند و مالیات میگیرند. پس پیرزن گفت: آن نعمتها با ظلم و ستم آنها بدتر از هر زهر است و زهر در آسایش و امنیّت بهتر از همهی آن نعمتهاست.
حکایت هفتم: خسروپرویز و پیشگویی راهب
زمانی که خسروپرویز شکست خورد، با چند نفر از افراد خود بدون اینکه با لشکر و یا توشهای باشد، به سمت روم فرارکرد. گرسنگی بر آنها غالب شده بود و به دنبال صیدی رفتند، امّا نیافتند. تا اینکه پرویز، عرب سوارهای دید و از او نام قبیلهاش را پرسید. آن فرد ایاسبنقصیبه ـ از مبارزان عرب ـ بود. ایاس از پرویز سؤال کرد که: شما کیستید؟ پرویز گفت: پادشاه ایران بودم و یکی از دولتیان ما که پرورشیافتهی خاندان ما بود، ناسپاسی کرد و لطف ما را با نافرمانی جواب داد و به مقابله و دشمنی برخاست. ما نیز کار او را سهل و بیاهمّیّت تلقّی کردیم و او را ضعیف شمردیم و به همین سبب شکست خورده و پریشان شدیم. اکنون چند روزی است که در راه هستیم و غذایی نداریم، اگر بتوانی از ما پذیرایی کنی در مقابل، سپاسگزاری و نیکی فراوان خواهی دید. ایاس وقتی اسم او را شنید، احترام کرد و التماس نمود که به قبیلهی ما بیایید تا یک مهمانی در شأن شما برپا کنم. پرویز قبول کرد و به قبیلهی او رفت. ده شبانهروز آنجا مهمان بود. سپس راهنمایی که راه را بهخوبی میدانست، همراه ایشان فرستاد تا ضامن سلامتی ایشان باشد. وقتی به قلعه و پادشاهی روم رسیدند، راهبی از بالای صومعه ایشان را دید و در مورد آنها سؤال کرد. آنها گفتند: ما فرستادهی پادشاه ایران به روم هستیم. راهب گفت: این فرستادهی پادشاه ایران نیست، بلکه پادشاه ایران است که از دست فرماندهی لشکر خود گریخته است و برای پیدا کردن آمادگی و توانایی به پایتخت روم میرود. پرویز به او گفت: پس بگو کار من و پادشاه روم به کجا خواهد رسید؟ راهب گفت: قیصر روم دختر خود را به تو میدهد و برای تو لشکری بزرگ آماده میکند تا بتوانی کشور خود را آزاد کنی. پرویز از زمان برگشتن سلطنت به خودش سؤال کرد. راهب گفت: بعد از هفدهماه. پرویز پرسید: تو اینها را از کجا میدانی؟ راهب گفت: از کتاب دانیال پیغمبر، که قصّهی همهی پادشاهان پارس در آن گفته شده است. بعد از تو، پسرت به سلطنت میرسد که چند ماهی بیشتر طول نمیکشد و بعد از آن به دختر تو و آنگاه به پسر تو و سپس پادشاهی از خاندان ایرانی خارج میشود و به دست عرب میافتد و تا قیامت به دست پارس برنمیگردد. پرویز، به خاطر پیشگویی راهب، از او قدردانی کرد.
حکایت هشتم: عطای اندک و جفای بسیار
در تاریخ آورده شده: ابوجعفر مردی زیرک و باکفایت بود، امّا یک عیب داشت که خیلی مردی مالدوست و بخیل بود. به طوریکه وقتی به خلافت رسید، دستور داد در شهر کوفه فریاد بزنند که خلیفه هدیه میدهد، امّا اوّل باید آمار مردم از کودک هفتساله تا پیر هفتادساله در شهر گرفته شود تا به همه هدیه بدهد. وقتی آمار مردم معیّن شد، به هر نفر پنج درهم نقره هدیه داد. سپس گفت: شهرهای شما در کنار صحراست و پناه و حصار و امنیّتی ندارد. اگر دشمن حمله کند، شما در معرض غارت قرار میگیرید، بهتر است برای این شهرها، قلعه و خندق بسازید تا مردم در امان باشند. دستور داد برای هر مردی چهل درهم نقره معیّن کرد تا برای کوفه و بصره خندق بسازند و به سبب هدیهی اندک و سختی زیاد مردم، او را ابوجعفر دوانیقی نامیدند.
حکایت نهم: دشمن را خوار و خرد نباید شمرد
پرندهای کوچک بر درختی کنار دریا خانه داشت و فیلی هر روز میآمد و خود را به درخت میمالید. پرنده عاجز شد و با خود گفت: فیل دشمن بزرگی است و او را باید با حیله هلاک کنم. پس نزد پشه رفت و گفت: اگرچه قبل از این به تو بدی کردهام، امروز عذرخواهی میکنم و امیدوارم مرا ببخشی. حاجتی دارم، امیدوارم کمکم کنی. پس گفت: فیل مرا اذیّت کرده و به بچّههای من تعرّض میکند. از تو میخواهم تا چشم او را نیش بزنی. پشه قبول کرد و گروهی از پشهها آمدند و چشم فیل را زخمی کردند. پرنده به مگس گفت: درخواستی از پشه کردم و او انجام داد. اکنون از تو میخواهم بر زخم چشم فیل پلیدی کنی تا در آنجا کرم افتد و کور شود. پس مگس بر آن زخم سرگین انداخت و چشم فیل کور شد. فیل در پشت آن درخت ماند و نتوانست به چرا برود. پرنده به فکر افتاد که او را از میان بردارد. پس به نزد قورباغهای رفت و گفت: در جایی از دریا که عمیقتر است، ساکن شو و صدا کن، تا آواز تو به گوش فیل برسد و به دنبال صدای تو بیاید و غرق شود. قورباغه چنین کرد و فیل از تشنگی به سمت آواز قورباغه به راه افتاد و همین که قدم در آب گذاشت، غرق شد. پرنده با این حیله از شرّ فیل خلاص شد. این حکایت برای خردمندان نشانهای است تا دشمن ضعیف را خوار ندانند.
حکایت دهم: آمیخته آب و خاک
مردی به نزد قاضی آمد و گفت: ای رهبر مسلمانان! اگر خرما بخورم، بیدین میشوم؟ گفت: نه. گفت: اگر قدری سیاهدانه با آن بخورم، چه میشود؟ گفت: اشکالی ندارد. گفت: اگر آب بخورم، چطور؟ گفت: این هم جایز است. آن مرد گفت: پس شراب خرما از آمیختهی این سه چیز است. پس چرا حرام است؟ قاضی گفت: ای شیخ! اگر مقداری خاک بر سرت بریزم چیزی میشود؟ گفت: نه. گفت: اگر مشتی آب سرت بریزم، آسیبی میبینی؟ گفت: نه. گفت: اگر این خاک و آب را با هم مخلوط کنیم و از آن کلوخی درست کنم و بر سرت زنم چه میشود؟ گفت: سرم میشکند. گفت: همانطور که این جا سرت میشکند، آنجا هم دینت را از دست میدهی! مرد دیگر چیزی نگفت و خجالت زده شد و برگشت.
حکایت یازدهم: آزمایش کودک از راه آواز
نقل کردهاند که: پادشاه فارس وفات یافت و از او پسری دو ساله مانده بود. میخواستند او را جانشین پدرش کنند. بزرگمهر گفت: اوّل باید او را آزمایش کنیم که سالم هست یا نه؟ و میتوان به او امیدوار بود؟ پس دستور داد تا آوازخوانان نزد او آواز بخوانند و آن فرزند از آواز به وجد آمد و دست و پا زد. بزرگمهر گفت: این پسر مایهی امیدواری است، او را باید به تخت نشاند.
حکایت دوازدهم: رموز معاشرت
روزی یکی از پیشوایان برهمایی پیش یکی از رایان هندوستان حکمت میگفت و گفتگو میکردند. گفت: مرد عاقل باید سه کار انجام دهد تا در پناه سلامت و امنیّت باشد: اوّل، با زیردستان خود تواضع کند و راههای درآمد و سودبخشی در اختیار دلیران و پهلوانان قرار دهد تا از سود آنها بهرهمند شود و مصداق آن این است که میگویند: شغالی در مرغزاری عبور میکرد، به خوک مردهای رسید. هر چند گرسنه بود، امّا با خود گفت: شاید این غذای شیر باشد و اگر از آن بخورم مرا میکشد. بهتر است صبر کنم و ببینم هیچ کس مدّعی آن است یا نه. مدّتی بعد، شیری از گوشهی مرغزار آمد، شغال رفت و او را تعظیم کرد و در ستایش او سخنان بسیار خوبی گفت. شیر گفت: این جا هیچ غذایی هست که بخوریم. شغال جواب داد: هر جا که تو قدم بگذاری، از سنگ خاره و از آسمان غذا میآید، ولیکن طبع پادشاه هر چیزی را نمیپسندد. اینک اینجا خوکی مرده و میدانم که تو پادشاه درندگانی، از خوردن مرده خودداری میکنی و شکاری که خودت نکشته باشی، نمیخوری! شیر گفت: برو آن را به تو بخشیدم. شیر رفت. شغال گفت: شاید دشمن دیگری اینجا باشد، باید صبر کنم. پس، یوزپلنگی را دید، پیش او دوید، تعظیم کرد و گفت: اینجا شیر، خوکی را شکار کرده و مرا به نگهبانی آن گذاشته و این ردّ پای شیر است! یوزپلنگ، چون ردّ پای شیر را دید، غذا را گذاشت و رفت. مدّتی بعد، میمونی آمد که ضعیفتر از شغال بود. گفت: این بیچاره است و از جوانمردی نیست که او را از غذا محروم کنم. پس مقداری گوشت را به او داد. پس او را مشغول کرد و شغال همه را خورد و از شرّ شیر و از ضرر یوزپلنگ نجات یافت. عاقلان باید بدانند که با هر کس چگونه برخورد کرد تا سلامتی نصیب ایشان شود.
حکایت سیزدهم: پیرایهی خاموشی
در بعضی از کتاب هندیها نوشته شده که شبی دزدی به دنبال فرصتی بود که دزدی کند. در راه، گذر او به کارگاه پارچهبافی افتاد که پارچهباف در بافتن آن پارچه، بینهایت دقّت کرده، زحمت کشید و نزدیک بود کارش تمام شود. دزد با خود گفت: بهتر است ساعتی آنجا بمانم، همین که بافت پارچه تمام شد و پارچهباف خوابید، آن پارچه را ببرم. مرد پارچهباف هر تاری که میبافت، خطاب به زبان خود میگفت: ای زبان! به تو پناه میبرم و از تو یاری میخواهم که دست از من برداری و جان مرا به خطر نیندازی. تا صبح این جمله را میگفت. هنگام صبح بافتن پارچه تمام شد، پارچه را برداشت و دزد نیز به دنبال او به راه افتاد تا ببیند آن مرد با آن پارچه، چه میکند. وقتی به درگاه رای رسیدند، پارچهباف جلو رفت و پارچه را که پیچیده بود، از هم باز کرد. لطافت آن پارچه، آنها را حیران کرد و بر او تحسین کردند. رای از او پرسید: این پارچه را خیلی خوب بافتهای، برای چه کاری بهتر است؟ آن مرد گفت: دستور بده در خانهی تو بگذارند تا وقتی مُردی بر تابوت تو بکشند. رای از این سخن ناراحت شد و دستور داد آن پارچه را بسوزانند و آن مرد را بکشند. دزد آن ماجرا را دید و خندید. رای سبب خنده را از او پرسید، دزد گفت: اگر گناه نکردهی مرا ببخشی و مرا مجازات نکنی، ماجرای این مرد را بیان میکنم. دزد ماجرای یاری خواستن مرد پارچهباف را از زبان زیانکارخود، برای رای گفت. پس رای گفت: بیچاره تقصیری ندارد و شفاعت او به نزد زبان مؤثّر نبوده است. پس او را بخشید و دستور داد بر دهان خود مهر سکوت بزند، زیرا کسی که از زبان خود اعتماد ندارد، برای او هیچ چیز بهتر از سکوت نیست.
۳-۱-۱۷٫ درایت و تدبیر
حکایت اوّل: گرانفروشی قصّابان و تدبیر خان سمرقند
در زمان سلطان طمغاج که خان سمرقند بود، گروهی از قصّابان شهر نزد او آمدند و گلایه کردند از گوشتی که میفروشند، سودی نصیبشان نمیشود. از پادشاه اجازه خواستند گوشت را گرانتر کنند و در ازای آن هزار دینار به خزانه بدهند. پادشاه قبول کرد. وقتی پول را به خزانه دادند و قیمت گوشت را گران کردند. پادشاه دستور داد که هر کس از قصّابان گوشت بخرد، او را مجازات کنید. هیچ کس از آنها گوشت نخرید و پنج و شش نفری با هم شریک شدند و گوسفند خریدند و گوشت آن را بین مردم قسمت کردند. با این کار، قصّابان ضرر کردند و گوشت آنها فاسد شد. باز قصّابان مجبور به پرداخت مبلغ بیشتری به خزانه شدند تا اجازه بگیرند که گوشت را به نرخ اوّل بفروشند. وقتی به این ترتیب کار پایان پذیرفت، طمغاجخان گفت: شایسته نبود که تمام مردم را به هزار دینار بفروشیم.
حکایت دوم: اسارت ملکشاه و تدبیر نظامالملک
وقتی نظامالملک در منصب وزارت سلطان ملکشاه به همهی کارها تسلّط یافت، یکی از آثار کفایت و دانایی او این بود که وقتی سلطان با لشکر بسیار قصد جنگ با قیصر روم کرد، قیصر نیز آمادگی خود را اعلام کرد. وقتی لشکرها به هم نزدیک شدند، یک روز سلطان به شکار رفت. بدون نگهبان و علامت و پرچم، ناگهان لشکر روم به آنها برخورد کردند و چون آنها را بیسلاح دیدند، به آنها حمله کردند و آنها را گرفتند و سلطان ملکشاه، اسیر شد. سلطان به یارانش گفت: مواظب باشید مرا احترام نکنید و نگویید من کی هستم. پس آنها را به نزد قیصر بردند و قیصر پرسید: سرگروه شما کیست؟ آنها گفتند: ما چند نفر غلام هستیم و سرگروه نداریم. قیصر آنها را زندانی کرد. دو نفر از ترکان که اسیر نشده بودند، به نزد نظامالملک آمده و حکایت را گفتند. نظامالملک ابتدا آنها را زندانی کرد تا راز فاش نشود. سپس عدّهای را سواره از لشکر عبور داد که فریاد بزنید سلطان آمد و اینگونه بر اوضاع مسلّط شد. روز بعد به عنوان نمایندهی سلطان، به لشکر قیصر رفت. قیصر او را احترام کرد و به او گفت: پادشاه شما جوان است و این جنگی که در پیش گرفته از سر جوانی است. بهتر است او را از این کار بازداری و نظامالملک مطابق میل آنها در امر صلح توافق کرد. در این میان، گفتند: آیا کسی از لشکر شما گم شده؟ گفت: معلوم نیست. چون تعدادشان بسیار است. گفتند: چند سوار را گرفتهایم. نظامالملک گفت: اگر آنها را پس دهید، بهتر است. پس ملکشاه و یارانش را آوردند. نظامالملک چون آنها را دید، آنها را سرزنش کرد و گفت: نمیدانید در این روزها نباید به شکار بروند. پس آنها را با خود برد و وقتی از لشکر روم بیرون رفتند، به پای ملکشاه افتاد و رکاب او را بوسید. پس سلطان به لشکرگاه که رسید، همان روز لشکر را جمع کرد و به جنگ رفت. وقتی قیصر را خبر کردند، آمادهی جنگ نبود و به صلح آنها اعتماد کرده بود و در جنگ شکست خورد و فرار کرد تا اینکه دستگیر شد. به او گفتند: یک چیزی بگو. قیصر گفت: اگر پادشاهی، مرا ببخش و اگر قصّاب هستی، مرا بکش و اگر بازرگانی، مرا بفروش. از این سه کار یکی را انجام بده. ملکشاه گفت: پادشاهم و جان تو را به تو میبخشم و او را لباس و کلاه پوشاندند و مالی زیاد دادند و چون همهی کارها به دست نظامالملک اداره میشد، قیصر به نظامالملک گفت: از من چیزی بخواه تا به تو بدهم. نظامالملک گفت: همیشه آرزو داشتم در شهر قسطنطنیه زمینی داشته باشم. قیصر گفت: چقدر میخواهی؟ نظامالملک گفت: به اندازهی پوست گاوی، پس دستور دادند پوست گاو را به صورت تسمه درآوردند و به اندازه طول و عرض آن تسمه، زمینی در قسطنطنیه به او دادند و در آنجا کاروانسرا و عبادتگاهی آراسته ساختند. آن پیروزی به کوشش و یاری آن وزیر، خواجه نظامالملک بود.
حکایت سوم: نظامالملک و مرد نابینا
وقتی وزارتِ نظامالملک حسن اسحاق به پایان رسید، عظمت و اهمّیّت خود را از دست داد. آن طور که میگویند: ابتدا در خدمت عزیزالدّین فقاهی بود و نظامالملک در خدمت او شهرت پیدا کرد. آشپز ملکشاه او را از عزیز فقاهی درخواست کرد، عزیز او را به نزد آشپز فرستاد و او در خدمت آشپز لیاقت خود را نشان داد و در آنجا به امور مالی رسیدگی میکرد. مأمور سلطان وقتی کفایت او را دید، او را پیش خود برد و به نظامالملک کار و حقوق داد. سرانجام جانشین و رییس ادارهی امور مالی شد و مشهور و معروف گردید. برحسب اتّفاق، سلطان قصد سفر کرد و مأمور ادارهی بیمار شد. سلطان دستور داد که جانشین او، نظامالملک همراه سلطان به سفر برود. نظامالملک آمادگی سفر نداشت، به مسجد رفت و نماز خواند و در فکر بود که ناگهان فرد نابینایی به مسجد آمد. فرد نابینا پرسید: در مسجد کیست؟ نظامالملک پاسخی نداد. وقتی مدّتی گذشت، فرد نابینا در مسجد راست و کنار محراب رفت و فرش را بالا زد. خشتی از محراب بیرون آورد و درِ خمرهای برداشت که در آن هزار سکّهی طلا بود. ساعتی با آنها بازی کرد. سپس آنها را در خمره ریخت و در همان جا گذاشت. روی آن را پوشاند و از مسجد بیرون رفت. نظامالملک طلاها را برداشت و از آنها برای خود تجمّلاتی خرید. اسب، شتر، خیمه و بنگاه فراهم کرد و با تجمّلات بسیاری در سفر، به خدمت سلطان رفت. پادشاه در سفر به لیاقت و کاردانی او پی برد. وقتی برگشتند، مأمور استیفا از دنیا رفته بود. دیوان استیفا به نام او شد و از آنجا به وزارت رسید. میگویند: روزی در بازار مرو راه میرفت، آن مرد نابینا را ضعیف و شکستهحال در راه دید که گدایی میکند. دستور داد که او را به خانه بیاورند. با او خلوت کرد. به او گفت: ای شیخ! زمانی چیزی از تو گمشده، آن را پیدا کردی یا نه؟ نابینا دامن او را گرفت و گفت: الان پیدا کردم. من هرگز راز آن را با کسی نگفته بودم و چون تو به من خبر دادی، فهمیدم که تو آنها را بردهای. پس نظامالملک دستور داد پنجهزار دینار سکّهی طلا به او دادند و روستاهای مرو را خرید و آن را برای نابینا و اولادش وقف کرد و تا این زمان آن دِه وقفی پابرجاست و آن را ده نابینایان مینامند و این حکایت بیان میکند که اگر خدا بخواهد دولت و سعادت به کسی برسد، اسباب آن را بدون رنج و زحمت فراهم میکند.
حکایت چهارم: بزرگمهر و نامهی پادشاه روم
نقل کردهاند که: وقتی انوشیروان بزرگمهر را زندانی کرد، مدّت زندانی او طولانی شد و به خاطر آن نابینا شد و از عجایب روزگار نامهای از پادشاهی روم به انوشیروان رسید که در آن نامه به صورت رمز و معمّا نوشته شده بود. هیچ کدام از علما و فضلا و بزرگان قادر به خواندن آن نبودند. انوشیروان فهمید که هیچ کس آن نامه را نمیتواند بخواند بجز بزرگمهر. او را از زندان بیرون آورد و از او عذرخواهی کرد. آنگاه دربارهی آن نامه با او سخن گفت. او گفت: من نور چشم خود را از دست دادهام، ولی چارهای هست که پادشاه بتواند به هدف خود برسد. پس در حمّام رفت و دستور داد تا تشتی پر از یخ بیاورند و نامه را با یخ بر پشت او بنویسند. وقتی نوشتن تمام شد، همهی نامه را ترجمه کرد. همهی حاضران و انوشیروان از کار او تعجّب کردند و فهمیدند که این کار از عجایب روزگار است. دوباره او را به وزارت منصوب کردند.
حکایت پنجم: جواب لطیف
گفتند: که امیر نصر احمد سامانی در کودکی معلّمی داشت که قرآن به او یاد میداد. او را بسیار میزد. امیر نصر همیشه میگفت: من اگر پادشاه شدم، به حساب این معلّم میرسم. چون امیر نصر به پادشاهی رسید، شبی به فکر رفت و معلّمش را به یاد آورد و در فکر انتقام از او بود تا اینکه یک روز یکی از خدمتکارانش را فرستاد تا چوب درختی را تهیّه کند و خدمتکار دیگرش را فرستاد تا استاد را بیاورد. استاد دربارهی رفتار پادشاه از خادم سؤال کرد و خادم تمام ماجرا را تعریف کرد. معلّم فهمید که پادشاه میخواهد از او انتقام بگیرد. به دکّان میوهفروش رفت و میوهای خرید و در لباس خود پنهان کرد. وقتی نزد امیر نصر آمد، امیر نصر چوبی که در دست داشت را تکان میداد و گفت: حالا چه میگویی؟ معلّم دست در لباس خود کرد و آن میوه را بیرون آورد و گفت: عمر پادشاه طولانی باشد. این میوه به این خوبی به خاطر زحمات شما در این مملکت بوده است. پادشاه وقتی این سخن را شنید، بسیار خوشش آمد و به او جامهی نو و خلعت فاخر داد و برای او حقوق ماهیانه تعیین کرد و معلّم در مدّت زندگانیاش، در آسایش و راحتی بود.
حکایت ششم: معالجه با تازیانه
نویسندهی کتاب الفرج بعد الشّده این چنین نقل میکند: در مصر پزشکی بود که به او قطیعی میگفتند و بسیار ثروتمند بود. وقتی یکی از جوانان مصر قلبش از حرکت باز ایستاد، طبیبان نتوانستند برای او کاری انجام دهند و خانوادهی او، از او قطع امیدکرده بودند و برای تدفین او خود را آماده میکردند. طبیبی به آنها گفت: شما از بهبود او ناامید شدهاید. اکنون من فکری کردهام. اگر مؤثّر باشد، او به اذن خدا زنده میشود و اگر تقدیری نشد که زنده شود، اتّفاق خاصّی نمیافتد. پس آنان رضایت دادند. قطیعی دستور داد تا تازیانهای بیاورند و با آن تازیانه با تمام قدرت ده ضربه بر او زد. نبض او را گرفت، دید که نمیزند. به کس دیگری گفت، که ده تازیانه به او بزند. باز هم نبضش نمیزند. ده تای دیگر بر او زدند، نبضش شروع به زدن کرد. قطیعی به پزشکان گفت: نبض مرده میزند. گفتند: نه. گفت: خود امتحان کنید و دیدند که نبض او میزند و او زنده شده است. پس دستور داد تا به تازیانه زدن ادامه دهند تا اینکه جوان آهسته نالهای کرد و کمکم چشمانش را باز کرد. از او پرسیدند که: الآن چه حالی داری؟ گفت: گرسنهام. به او غذایی مناسب دادند و نیرو گرفت. از قطیعی پرسیدند: تو این تجربه را از کجا به دست آوردی؟ گفت: در راه حج، گروهی از اعراب ما را راهنمایی میکردند. یکی از آنان از اسب افتاد و قلبش از حرکت باز ایستاد. پیری آمد و شروع به تازیانه زدن او کرد تا به هوش آمد و این تجربه را از آنجا به دست آوردهام.
حکایت هفتم: راهنمایی شاگرد استاد را
نقل کردهاند که: وقتی شهرت ارسطوی حکیم در عالم پیچید، از سراسر دنیا، بزرگان و دانشمندان میآمدند و نزد او علم و دانش کسب میکردند. در زمان او، در کشور هند پزشک ماهری بود که او را سربات میگفتند. وقتی شهرت ارسطو به گوش او رسید، به صورت ناشناس به کشور یونان رفت و مدّتی شاگرد ارسطو بود و طوری وانمود میکرد که سوادی ندارد و تمام کارهای او را زیر نظر داشت. تا اینکه شبی مردی در خواب هزارپایی در گوش او رفته بود و بر سر مغز او محکم چسبیده بود و نزدیک بود که بمیرد. تا اینکه آن مرد پیش ارسطو آمد و ماجرا را شرح داد. ارسطو گفت: درمان تو دشوار است و جان تو در خطر است. پس خانوادهی تو باید به من اجازه دهند که این درمان را انجام دهم. اگر تو در حین درمان از دنیا رفتی، من بیتقصیر باشم. پس قبول کرد. پس ارسطو او را به خانه برد و بیهوش کرد و سرش را با کارد باز کرد و هزارپا را دید که پاهایش را محکم به مغز مرد چسبانده است. خواست که با انبر آن را بردارد. سربات که از سوراخ در او را نگاه میکرد، گفت: استاد تا اینجا درمانت درست است، امّا مراقب باش که اگر با انبر آن را برداری، پردهی سر او به خاطر پاهای جانور پاره میشود و میمیرد. ارسطو او را شناخت و به او گفت: تو حکیم هندوستانی. پس جلو بیا تا با هم اینکار را بکنیم. سربات گفت: تا سوزنی را با آتش داغ سرخ کنند و بر پشت او بگذارند تا بر اثر حرارت پایش را رها کند. آنگاه او را بردارند و اینکار را انجام داده و جانور را برداشتند و بعد از مدّتی مغز سلامتی خود را به دست آورد و ارسطو بسیار به سربات احترام و تکریم کرد و با عزّت او رابه هندوستان بدرقه کرد.
حکایت هشتم: حسن تدبیر
در کتاب قدیمی هند آمده است که: وقتی فور هندی به پادشاهی هندوستان رسید، حکومت را در دست گرفت و رایان هند همه مطیع او شدند. او وزیری با کیاست و فراست داشت که بازار دیگران را بیرونق کرده بود. پس بر آن وزیر حسادتها کردند و در برانداختن او مشورت کردند و حیلهها اندیشیدند. قرار گذاشتند تا از زبان پدر مرحوم رای به نزد فور نامهای بنویسند و نوشتند که من در آن دنیا خوشم، ولیکن وزیر ندارم. باید وزیر را به نزد من بفرستی تا او مونس من باشد و مهر مخصوص پادشاه را نیز بر نامه زدند و به خدمتکاری دادند تا زیر بالین فور قرار دهد. وقتی بیدار شد، نامه را خواند و آن نامه را به وزیر داد و گفت: باید تو را آمادهی رفتن به آن دنیا کنم، ولی وزیر ناراحت نشد و یقین داشت که آن نقشهی براهمنان است. از پادشاه یک ماه مهلت خواست تا خود را آمادهی سفر کند. رای او را مهلت داد. وزیر دستور داد در صحرا محوطهای ساختند و دور تا دور آن را هیزم گذاشتند و از خانهی خود تا آنجا راه زیرزمینی مخفی کشیدند و دهانهی ورودی آن راه را به زیر هیزم بردند. وقتی کار تمام شد، وزیر با رای خداحافظی کرد و رای نامهای نوشت برای پدرش و به او داد. پس پادشاه به آن محلّ آمد و وزیر در میان هیزم رفت و برهمانان هیزمها را آتش زدند. وزیر از راه زیرزمینی به خانه آمد و چهارماه مخفی بود. بعد از چهارماه، به پادشاه خود خبر داد که وزیر زنده است و به خدمت پادشاه رفت و نامهای که از زبان پدر پادشاه نوشته بود به پادشاه داد و گفته بود: سپاسگزارم که وزیر را به نزد من فرستادی، ولیکن پادشاهی بدون وزیر ممکن نیست. او را خدمت تو میفرستم و خواهش میکنم برهمانان را به نزد من بفرست تا با ایشان مأنوس شوم. فرمان پادشاه متوفّی را چون به برهمانان گفتند، فهمیدند که این مکر وزیر است، ولیکن مجال نداشتند و ناچار در آتش سوخته شدند.
حکایت نهم: اختلاف خریدار و فروشنده
در کتاب هندوها آمده: زمانی مردی خانهای خرید و قصد کرد در آن ساختمانی بسازد، امّا در دیوار آن خانه گنجی پیدا کرد. گنج را برداشت و به نزد فروشنده رفت و گفت: این را در دیوار خانهی تو پیدا کردم و من از تو خانه خریدم نه طلا. فروشنده گفت: من هم آن خانه را همانگونه خریدم و از آن گنج اطّلاعی ندارم و آن را حقّ خود نمیدانم. پس هر دو به نزد پادشاه رفتند تا آن را در مصالح مملکت خرج کنند. پادشاه هندوستان گفت: شما که از طبقهی متوسّط جامعه هستید، این مال را در امانت خود روا و جایز نمیدانید، در حالیکه مصلحت خلق به من واگذار شده، چگونه جرأت این کار را داشته باشم؟ پس آنها از پادشاه خواستند که با عدالت خود این مشکل را حلّ کند. پادشاه دستور داد تا اگر میتوانند با یکدیگر رابطهی خویشاوندی برقرار کنند. پس، دختر فروشنده را به عقد پسر خریدار درآوردند و آن مال را به آنها دادند. پادشاه عادل با این کار، به عدل خود خیانت نکرد.
حکایت دهم: هوشیاری سبکتکین
در زمانی که سبکتکین میخواست با ابوعلی سیمجور وارد جنگ شود، در لشکر سبکتکین فردی به نام ابوالفضل بود. او طرفدار ابوعلی سیمجور بود و حوادث لشکر سبکتکین را به بوعلی سیمجور میرساند. روزی که به جنگ نزدیک شده بودند، سبکتکین، ابوالفضل را صدا زد و او را به خود نزدیک کرد و به او شغلی سپرد. سپس به لشکر گفت: از نزدیکان ابوعلی به من نامه نوشتند و قسم خوردند زمانی که جنگ آغاز شود، ابوعلی را بسته پیش ما میآورند. شما نگران نباشید و با تمام قوا و نیرو بجنگید که پیروزی نزدیک است. ابوالفضل با شنیدن این سخنان ناراحت شد، آن را نوشت و به ابوعلی فرستاد. ابوعلی ناراحت شده و فرار را بر قرار ترجیح داد. وقتی سبکتکین از رفتن او باخبر شد، او را تعقیب کرد و افراد بسیاری از سپاه ابوعلی کشته شدند. سپاه سبکتکین پیروز شد و این پیروزی نتیجه عقل و تیزهوشی او بود.
بررسی آموزه های دینی و اخلاقی در کتاب جوامع الحکایات و لوامع الرّوایات ...